|
دلتنگ
|
میمونن
زخمی میکنن
دستات و که نتونی بنویسی
پاهات و
که نتونی بدویی..
به سمت رویاهات..آرزوهات..
میان به لب هات تجاوز میکنن
که نتونی داد بزنی..
میان جلوی چشمات و میگیرن که نتونی راه درست و انتخاب کنی..
میان کنارت میمونن که نتونی جز اونا کسی و انتخاب کنی!
از روز های زمستونی که مینوشتم٬سپید بود زمین!
روز رفتنت همه جا خاکستری بود..بی تاب و ساکت!..
آروم و لرزون!...
نگاهم بی هدف دنبال چیزی بود که دیدنش محال بود..
دستام بین دستات خودشون و غریبه دیدن وقتی زمانش رسید! ..
میبخشی که من:
روزهای سفید تورا با دستهای شکلاتیم بی هوا کثیف کردم؟
عاشقم من!
میبخشی که:
روز وداع به وسعت تمام قهقه هایِ شادِ کودکیم گریستم!؟
منِ بارانی هنوز هم خیال تورا داشتن را در سر دارد و افسوس زمان میگذرد..
تو قد کشیدی پسر و من روز به روز به دوران کودکی نزدیک میشوم...
تو فاصله گرفتی از من ا
ز خاطره ها!
از عشق من از عشق تو از عشق ما...
روزای عاشقی همه از یاد تو رفت!؟
نمیتونم باور کنم خاطره شدی!
میترسم یه روزی یه جایی!
میترسم از دوباره دیدنت..خسته ام از تظاهر به نخواستنت!
تو دوان دوان به سوی رویایت میدوی و من
شتابان از آینده فرار میکنم!
حرفای پوچ و بی معنی میزنم.! خودم هم خسته از من بودن!
کاش میشد گذشته واسه همیشه از زندگی من پاک بشه..
مثه شنبه هایی که از تقویم زندگیم خط خوردن...
تو حتی غریبه که هیچ هر روز غریبه تر میشوی! انگار نه انگار که
عطر پیراهنت و بین انگشتام حبس کردم...تا نپره..تا وقتی گریه دارم
توی این دلواپسی ها...
باورم بشه توی مشتِ این دستای زخمی عطر پیراهنت میتونه آرومم کنه
ولی من گاهی...فقط گاهی بی اجازه به دوباره دیدنت پشت درخت گیلاس ته باغ
دور از چشم کلاغ های خبرچین فکر میکنم...و بارور میشوم وقتی حس میکنم که باز هم
این دیوانه تو را ...
چیزی ندارم به جز همان چشم های ورم کرده که گاهی موزیانه میخندیدی به اشک هایش...
و همان صدایی که گاهی خش دار تر از قبل اسم تورا بی بهانه صدا میزد..
ولی...
من به یک باره تمام احساس تورا خواستن را بلعیده ام...شاید
برایت نوشتن تا اگر شد فقط بخوانی و راحت بگذری...
او مرده..
اشتباه نکن..
از اول هم این بازی برنده نداشت...
وقتی که هستی..تنفرم هر روز بیشتر نفس میکشد..
خسته ام
از برای تو نوشتن
از برای تو مردن
از چشم های خیس..
از قرص هایی که آخرشان پام را یدک میکشند
از خاستر های سیگار ته فنجون
از تو
از من
از زخم های روی دستم
از سردی نگاه...
و این منم!
باز هم بلند میشوم
زانوی های خاکی ام را می تکانم
به دور دست نگاه میکنم..
زیر لب میگویم ...
نفس بکش...
ادامه میدهم..
فقط کمی ..
کمی..
خسته ام

نم بارون
بوي خاک
دستاي سرد
چشماي خيس
دلي که خيلي پر پره
وقتي بغضم و فرو ميبرم
چشمام و باز ميکنم و ذل ميزنم توي دو تا چشم باروني
چهار تا ديواره سفيد
که تورو ياد بهترين روزاي زندگيت ميندازه
دو تا بال پرواز ميخوام
واسه اينکه پر بزنم و بيام درست کنج دلت بشينم
وقتي چشات ميخنده ؛ دلم آروم ميگيره
بوي ابر مياد؛ بوي زندگي ؛ بوي تولد
حس گنگ خواب و توي سرم خيلي وقته که چال کردم
تو که گناهي نداري اگه چشماي نا اميد من ميباره
تو که تنها نبودي و نميدوني تنهايي توي اوج سياهي يعني چي
تو فقط ياد گرفتي که بايد لبخند زد
تو هميشه از گرمي دستاش بي نصيبي
تو باروني ! تو درست يه قطره اشکي توي چشماي مسافر
تو حتي ميتوني بهونه عاشقي پاييز بشي
بي دليل ...بخندي و گريه کني..
تو ميتوني بسوزوني ولي سوخته نشي
اين يعني باور اين يعني حس اين يعني تو
بايد عبور کرد از همه لحظه هاي خموش
اين شب ها صداي هق هق هاي مرا به پوچي ميکشند
انگار تمام شده باشم...انگار که نه
شايد که تمام هم شده باشم
سردي و بي تفاوت
پر شده ام از خالي شدن ها
چقدر تکرار ميکنم که تکرار تنهايي هاست
تمام در ها که بسته ميشوند
تو فقط بايد نگاهت را به تنها روزنه بدوزي
قلب تو چه کوچک بود و بي تحمل
و قلب من عجب وسعتي داشت
اشک هايي که ميچکند
چکه چکه
آب ميشوي ! لحظه لحظه
اين جا غريبه ها که لبخند ميزنند غريبگي هم نميکنند
به آغاز نيستي که فکر ميکنم
غرق خواهش ميشوم
تمنا ميکنم و بوي وحشت ميگيرم
انگار خواب باشم و خوابي در کار نباشد
دست هاي باد که دست هايم را به حال خود رها ميکند
تاريکي دنيا که هيچ تاريکي قلب خودم هم ديوانه ام ميکند
هوا سرد سرد شده
اينجا بوي بي کسي مي آيد
و گريه هايي که طعم شکلات ميدهند
براي خواب شدن ؛ قصه هاي بي انتهاي زن کلي کافيست
و براي مجنون شدن همين 2 چشم بي تفاوت
آن روزهايي که بي فردا سپري کرديم
همه فراموش شدند؟
يا همه را زير درخت گيلاس ته باغ خاک کردي؟
تو آنقدر ها هم که ميگويند از سنگ نيستي
يعني کسي که براي دخترک فال فروش گريه ميکند
نميشود که سنگ باشد..او باد است
که از خيال عشاق ميگذرد
حس ميکند ولي لمس نه
تو فقط وجود من عاشق را انکار ميکني و من
التماس ميکنم که پيدايم کني
آنقدر بي حس شده ام که
ياد گريه هاي روز هاي بي کسي نيفتم
فقط تنم تب دارد
و چشم هايم بي اجازه بسته ميشوند
خسته ام
دود سيگار
و فضاي خواب آلود اين اتاق
فکر تنهايي را از سرم بيرون نمي آورد
....
ويران شده ام
آبادم کن
گرمم کن
سردم
خيسم
از تمام شعر هايم که خيس شدند
کلمات سياهي ميچکد که ديوانه ام ميکند
زير آفتاب هم که پهنشان کنم باز هم ميچکند
انگار که لذت ميبربند جزغاله ام کنند
....
بوي پاييز مي آيد
احساس میکنم غم دنیا ریخته تو دلم ٬ دست خودمم نیست..
خیلی وقته که دوس نداری مهسا کوچولوتو ببوسی! اما بدون من همیشه واسه اون لحظه هایی که رو زانوت میشستم و با شکم گندت بازی میکردم بی قرارم ...دلم واسه همه اون روزایی تنگه که لبم و روی ناف گندت میزاشتم و بیییب بیییب صدا در میوردم٬ یادته میخندیدی!؟ آخه خیلییی قلقلکی بودی بابایی !
نگام کن ؟! میبینی ؟! این اشکا رو!؟
بابایی چرا دیگه تو چشام نگا نمیکنی؟!
چرا وقتی نگات میکنم روت و ازم بر میگردونی؟!
بابایی چرا دیگه دستام و نمیگیری تا دوتایی با هم راه بریم ؟!
بابایی به خدا دستام هنوزم تمیزه....دستام کثیف نشده...چشامم هنوز وقتی دروغ میگم برق میزنه...
بابایی به خدا اگه الانم ازم بپرسی کی همه لواشک هارو خورده ! ذل میزنم تو چشات و میگم من !
بابایی بزرگ شدن انقدر درد داره؟!
بابایی همه وقتی بزرگ میشن تنها میشن؟!
بابایی همه وقتی هم قد من میشن دیگه روی پاهای باباشون جا نمیشن؟
بابایی چرا انقدر برات تکراری شدم؟! چرا دیگه از من حرف نمیزنی؟!
بابا؟! میشنوی؟! دلم تنگ شده واسه حرف زدنای ۲ نفره...از همونایی که مامان حسودیش میشد..
این روزا همه یه جوری شدن ! همه میترسن باهام حرف بزنن !
دیگه داداشی نمیخواد بیاد کنارم رو تخت بخوابه و دوتایی باهم خوابمون ببره...
این روزا خیلی تنهام...وقتی تو خونم..خودم و حبس میکنم تو اون اتاق لعنتی ! یا میخوابم یا
واسه خودم و زندگیم اشک میریزم..
بابایی اینا رو که میگم نمیبینی!؟ یا واست مهم نیس که ببینی!؟
بابایی به رو خودت نمیاری که تو اتاقم سرنگ پیدا کردی؟
بابایی به رو خودت نمیاری که توی سطل آشغالم پر خاکستر سیگاره؟
مهسات خیلی تنها شده! تو راست گفتی بابایی! من تا زمانی دورم پره آدمه که لبخند رو لبم باشه..
وقتی که چشام بارونیه همه دورم و خالی میکنن ..شاید میترسن اشک چشام خیسشون کنه...
بابایی دیگه از هیچکس و هیچ چیزی..توقع ندارم..
فقط میدونم..تو زندگیم خیلی اشتباه کردم..
حالا هم وقتشه..! یا یه کسی پیدا میشه و دست و میگیره و از این باتلاق میکشه بیرون..
یا زیاد دووم نمیارم و همینجا غرق میشم..
خواستی تا بودنت را کنار هم جشن بگیریم٬شمع آوریدم روشن کردیم...رو به روی هم نشستیم
به هم خیره ماندیم...
تیک تیک ساعت ...مدام میکوبد افکارم را..
مدام محو میشوم..
مدام..
نگاهم میکنی٬ برق نگاهت دیوانه ام میکند..
دست هایم ام دست هایت را میفشارند...
نگاهت میکنم..لب هایم اما! آآآه لب هایت را ..
خوابم٬افکارم میکوبد به سقف...
پرواز میکنم٬اوجمیگرم ...
پشت تپه های فراموشی مینشینم..سیب میخورم..
خاک را مینویسم٬باد را میچشم...
آهسته میشوم...نرم میشوم..
آمدی باز! بیدار میشوم...خوابت میکنم..تنهایم میکنی؟! رسوایم هم !
افکارم خیسند..پلک هایم میپرند...میپرند؟!..پروانه اند مگر؟!
شم ها میسوزد...میان دود محو میشویم...روی خاک مینویسم برو..میروی..
میروی...میروی..صدایت میکنم...برگرد...برگرد...هنوز هم میروی...
فریاد میزنم..میخواهمت...قهقه زنان بر میگردی..منتظر بودی انگار..
ثانیه میکوبد هنوز..باز هم آمدی؟لیوان ها را با هم پر و خالی کنم؟
شمع میسوزد..سیگار میکشم...خاکستر دست هایم را جزغاله میکند...
بوی فاضلاب می آید...یر آب چکه میکند..
tv میبینیم! از همان زیادی سکسی ها...آب میشوم.ذره ذره...تکه تکه میشوم..
اختیار از کف میدهیم..! شیر آب...آآآآه چکه میکند..
گرم میشویم..صدای هوس اتاق را جان میبخشد..
ثانیه میکوبد هنوز...شمع ها میسوزند...پلک هایم پر پر میزنند!...
بی جان میشوم...بوسه بارانام میکنی...
در آغوشت میغلتم...
گریه ام میشوی...همان اشک هایم که سرد میشوند...
از چشم هایم میباری...
وقت رفتن است..ثانیه ها عجیب میکوبند...محو میشوی...شیر آب چکه میکند..
انگار نه انگار که متولد شدن درد دارد!
اصلا نه درد داشت و نه جاییم سوخت!
فقط بی وقفه گریه میکردم...
خب ! دلتنگیه دیگه...
ثانیه ها رو میبینی؟!
دلم میخواد روشون دراز بکشم !
تو هم روی عقربه دقیقه ها کنارم بخوابی !
بعدم دوتایی باهم ساعت ها بچرخیم ..
یه حس نو دارم..
حسی که دیگه تکرار نمیشه..!
آخه دیروز فقط ۱ بار در سال تکرار میشه..
مثه روزای بی کسی نیس که هر روز تکرار شه..!
وقتی گفتن قبل فوت کردن شمع ها آرزو کن !
خندیدم آخه آرزویی نداشتم که بکنم..
شمع ها فوت شد ! درست ۱۷ تا...
تو هنوز هم بچه ای !...
مهسا هنوز هم بچه ای..!
نباید ببینی ..نباید بشنوی..زیادی توی اوج پرواز میکنی !
دِ آخه لعنتی٬تو که پرنده نیستی...
تو فقط مهسایی ! همون مهسایی که فقط بلده دلتنگی کنه
تو همون مهسایی که از جمعه ها تنفر داره..
تو از این دنیای به این بزرگی فقط یاد گرفتی که مست کنی و سیگار بکشی
تو یاد گرفتی که ببینی و دیده نشی..!
یاد گرفتی بسوزویی و سوخته نشی!
اما کوچولو کی گفته که باید زنده بمونی؟
اون خدایی که تورو محکوم کرده الان کجاس؟!
اوهووم ! همون و میگم که گفته باید بمونی و بسوزی ...
بهش بگو..! بهش بگو..بره گم شه...
چرا میترسی بهش بگی حالت ازش بهم میخوره؟!
چرا میترسی بگی مسبب همه بدبختی های تو اونه؟!
چرا بهش نمیگی عقده داره؟!
ایکاش راست بود این که میگن خدا میفهمه !...
من دارم با چشای خودم میبینم که حتی یک بارم تلاش نکرده که بفهمه ..
چه دنیاییِ دختر..
دنیا که نه ! چه لجنزار شیرینیست !
هی کوچولو وقتشه که بهت بگم تولد مبارک
وقتشه که بگم...! ورود به دنیای ۱۸ ساله ها مبارک

کدوم خدا؟!
کدوم عشق؟
کدوم شعر؟
کدوم قاصدک!؟
نگام کن...میبینی؟! میترسم قدم آخر و بر دارم...میترسم چون دیگه باید چشام و باز کنم و چیزایی و که تا حالا نخواستم و ببینم
اینجایی که الان ایستادم٬ آره درست همینجا٬واسم خاطراتی و یادآور میشه که خیلی تلخه! خیلی تلخ..چیزایی و یادم میاره که هیچوقت نخواستم دوباره تکرار بشن..ولی!!
تکرار تکرار تنهاییست..!
هی پسر من خیلی پرم از تهی بودن..از هوس بودم!!! میفهمی؟! از هوس بودن..
میشه رفت؟
میشه مرد؟!
میشه بازم خواستت؟!
میشه بوسیدت؟! از همون بوسه های وحشی ولی آروم..از همونایی که بیشتر به هم وابستمون میکرد؟
..
خستم ٬ خیلی خسته..
نمیدونم این حس لعنتی کی میخواد تنهام بزاره...
فقط دلم میخواد وقتی که باز هم از تنهایی آبستن میشم٬تو کنارم باشی..
تو دستای سردمو بین دستات بگیری و بعد هاااا کنی٬تا گرم شم..
میفهمی!؟ گرم شم
سردی وجود من فقط تو آغوش تو پنهون میشه..
هی پسر
یه کاری کردم که نمیشه به کسی گفتش! یه کار بد..شاید واسه همینه که بازم داغون شدم
میشه بازم دلیل بودن باشی؟!
میشه بازم دلیل شکستن باشی؟
تنم درد میکنه...تمام تنم درد میکنه٬حالت تهوع دارم..! میخوام بالا بیارم...سرم درد میکنه...
اینا نشونه چیه؟! تو بهم بگو..
صدد بار با خودم تکرار میکردم٬مهسا...مهساا نزاری اشکات و ببینه ٬ نزاری فک کنه تو ضعیفی...
انقدر تکرار میکردم که حالم از خودم بهم میخورد...
یعنی ممکنه بازم پیشنهاد کنی که دستای هم و بگیریم و تا دم خونتون بدوییم!؟
خب٬پسر دویدن با تو برام لذت بخشه....
دارم حسرت روزایی و میخورم که به امید آینده میگذشتن!
همه رفتن! همه تنهام گذاشتن...چند روزه که هیچکس حوصلم و نداره..
خودم خواستم برن!
کسی جای تورو نمیتونه بگیره!
کسی نمیتونه مثه تو بهم محبت کنه.... هیچکس نمیتونه...
..
میترسم..!
این روزا معلوم نیس جای سیگار چیو دود میکنم!
شایدم میدونم ! اما خودم و به ندونستن میزنم...!
تو نمیدونی که من چند روزه عجیب بی قراری میکنم...
من و ببخش !
من و ببخش!
منم خیلی وقته که بخشیدمت!
بخشیدمت به غریبه ...
هنوز هم یه صدایی از دور میاد..
هنوز هم کسی هست که دلتنگی هام رو باور کنه..
کسی که از دیدن زخم روی دستم اشکس در بیاد
و من هنوز هم زندگی و فریاد میزنم..
شمارش معکوس و شروع کردیم..
هم من هم تو...
میترسم...
ترس که نه٬ دلهره..!
دلهره٬استرس...استفراغ...همراه های همیشگی من....بعد دیدار های ۴۵ دقیقه ای توی برج به ظاهر سفید..که جز سیاهی چیزی نداره
فکر که میکنم قلقلکم میاد..
فکر که میکنم..یادم میاد که شانه ات هنوز هم جای امن گریه های منه..
و دلت...! خواستم بگم امانت داره خوب! ولی دیدم که دلم را خوب پس زد..
..
من شکسته شدن و دوست دارم وقتی تیشه به ریشه ام میزنی..
وقتی در اوج خوشبختی خودم و دار میزنم..
دلم میخواهد تو در کنارم باشی...وقتی که در آستانه پرواز قرار میگیرم..
تو روی گونه ام بوسه بزنی...تو برای آخرین بار در آغوشم بگیری...
تو من و دیوانه خطاب کنی٬نه مردمی که چیزی از عشق ما نمیدونند٬ دروغ گفتم ما که نه من !
چه بی پروا حرف میزنم..! تو جدی نیگیر...!
چرا ساکتی!؟
حرف زدن با من کلافت کرده؟
تو که حرف نمیزنی بهتره بگم حرفای من کلافت کرده؟
امشب یه طوری شدم..
یه طور عجییب
بعد از اینکه اون صدا رو دوباره شندیم..
دلم لرزید...
لبم خندید..
چشام برق زد..
راستش خوابمم تعبیر شد..
اون صدا هنوز میاد
من دیوونه اون صدام...
برگرد برو..! برگرد برو..میخوام بهت فکر کنم..
موزیکی و گذاشتم که باهاش کلی خاطره دارم..از تو از خودم از اون از همه...
با مِداد مینویسم دلیلشم نمیدونم..!
دلم برات تنگه ..برا اون نگاهی که پست بود٬بار اون حرفایی که گفتی و هیچکس جز من نشنید!
دلم تنگه برا خاطراتمون برا قدم زدنامون..برای الکی خندیدنامون..
برای به هم خیره موندنامون....
اصلا چرا دروغ بگم؟بیشتر از همه واسه قول و قرارامون
چرا این مداد لعنتی و دارم فشار میدم؟!
دارم میترکم! یعنی حسم این و میگه!
الان که خوابی بی وفا! من دارم سیگار میکشم!
دیدی!؟دیدی زدم زیر قولم!
میدونی؟!آدم زیر قولش بزنه بهتره تا بی وفا بشه و دروغ بگه!
بدی مداد اینه که سرش تندی میشکنه! به اینجای کار که رسیدم! سرش شکست!
چقد دیگه مونده تا هوا روشن شه؟!
راحت تر بگم چقدر دیگه مونده ستاره ها گورشون و گم کنن!؟
شاید آخرین شبی باشه که با یادت بیدارم موندم
هرچیزی یه شروعی داره! آخرشو اما نمیدونم!
توهم یه روزی به آخر میرسی مگه نه؟!
عاقبت حسرت دیدار تو ام خواهد کشت واندر این درد جگر سوزم غمخواری نیست
منتظرم٬میدونم بر میگردی...با همه وجودم تحمل میکنم...منتظر میمونم در هر بهارو تابستان...!
در هر گوشه و کنار تا اون کسی که عاقبت دلش و از تو پس میگیره ...دور شه و کم کم گردو غبار از خاطراتت کنار بره و به یاد من و گذشته بیفتی...به یاد همه اون روزای خوب و بد!
به یاد اون شب هایی که صدای ضربان قلبمون با صدای تیک تیک ساعت یکی میشد
منتظر میمونم برا اون چشمایی که!
منتظرم چون میدونم حتی مرگ هم نمیتونه من و از تو جدا کنه...قبول میکنی که هنوزم قلبمون با حاطرات قدیم با یک آهنگ میطپه؟
بی وفای من خوب پیانو میزدی!! درست وقتی احتیاج داشتم...!
ساهت نزدیکه ۵...چیزی نمونده به حس قشنگ تنهایی!
میدونی؟!به گذشته که بر میگردم...! چیزی جز تنهایی و خاموشی و بی کسی پیدا نمیکنم!
اقتضای سن باشه یا نه مهم نیست!
برای بار صدم میگویم که تنها شدم٬که دلتنگ شدم...که آرزوی مردن دارم..
بطری مشروب خالی شده...!
مداد به آخر رسیده به خاطر وسواس عجیب من برای تراشیدن...
و خط دفترم رو به اتمام...!
پاکت سیگار هم خالیست...!
همه چیز دلیل برای به آخر رسیدن است!
خدافظی سخته دیگه!
بهم گفتی زود بر میگردم مهسایی غصه نخور یادته؟!
گفتی چشات و یه بار باز و بسته کنی پیشتم یادته؟!
۱۷×۳۶۵ بار چشام و باز و بسته کردم
اما نیووومدی! پیغام فرستادم بهش بگین برگرده٬وقتی نیست احساس خلا میکنم!
برام نامه داد زندگی پر از خلا بازم صبر کن میام...
صبر صبر صبر ....هزار بارصبر و تجزیه کردم
هزار بار گریه رو کالبد شکافی کردم
هزار بار توهم و بلعیدم!
هزار بار جای تو با سایه هم آغوشی کردم ولی....
دیگه حتی نامه هم ندادم٬قاصدک خبر اورد٬داری بر میگردی!
لحظه هارو با نوک انگشتام لمس کردم!
خودم و شکستم و از نو ساختم ....
اوومددی٬بزرگ شده بودی٬ تو چشات غرور مردونه بود
دستات محکم دستام و میفشرد...
روووی انگشای پام ایستادم تا بتونم لبم و به گونت برسونم!
بهم آرامش خاطر دادی٬در آغوش کشیییدیم!
...
ولی دریغ از حرف های عاشقانه ...ولی دریغ از احساس کودکانه...
گفتم که بزرگ شده بودی ٬ حست میکردم ولی سرد بودی...
و چقدر سخت دوستت دارم را به زبان می آوردی مردِ کوچک...گفتم نکند دروووغ بگویی و معشوقه ای دلت را به امانت برده؟
خندییییدی! اصلا قهقه زدیی...خییییییس شدمم ...باران بارییید....
یاد روزز های تنهایی افتادم ....باز هم باید به سلول بر میگشتم
برای دوباره دیدنت عذااااااااااااااااب میکشیییدم...
نشسسستم! سیییگار کشیییدم!
نششستم! فقط پک زدمممم!
نشستم و فکر کردم!
مرد من بزررررررررررررررگ شده...
مرد من بزرگ شده....
روی دیییییییییوار با ذغال نوشتم!
مرد من بزززررگ شد..
مرد من فراموشم کرد.
مرد من عاشق شد.
مرد من قاتل شد.
و من مردم!
پ.ن:ببخشیید که انقدر داغون شدم.دییگه نمیتونم بننویسم! تمرکز ندارم
!میتوان جان داد....
اینجا در آغوش تو میتوان آآآاه کشید
اینجا میتوان احساس کرد که خوشبختی...!
اینجا میشود احساس گناه کرد...
اینجا احساس خلا من و میبره تا خدا...!
هنوزم وقتی از اون کوچه لعنتی رد میشم
سرم و بالا میگیرم و به پنجره اتاقت خیره میمونم
نیستی..نیستی..هنوزم نیستی
میگن فرق کردی
میگن بزرگ شدی
میگن دیگه مثه قدیما دیوونه قایم موشک بازی نستی
مهم نیست!
من چشم میزارم
وقتی تا 100 بشمرم و برگم
پشت اون دیوار آجری پیدات میکنم
بعدم یواشکی مثه قدیما لپت و بوس کوچولو میکنم
من احمق نیستم! بهم نخند...
دیگه مهم نیست که احساس گناه کنم یا نه
همه چی عادیه
به جز غربت تلخ تو چشمات
و حرفات که میخوان بهم بفهمونن
فراموش شدم!
میشه خودم و بزنم به نفهمی و بازم دنبالت بگردم
درست وقتی که تو سرم داد میزنی و میگی گورت و گم کن
من لبخند بزنم و سعی کنم که وانمود کنم که نشنیدم
بعدم از تو کولم سیگار نصفه شکسته در بیارم و زیر نم نم بارون
دود کنم و از ته دلم آه بکشم و قدمام و سریع تر بر دارم
تو بهم فحش بدی و من سریع تر بدوم!
تا لحظه هم آغوشی!
وقتی که دیگه راه فرار برات نمونده٬سعی میکنم که با تموم وجود حست کنم
...
میشه فراموشت کرد؟
خودمم دیگه نمیفهمم چی میگم!
یه چیزی تو گلوم وول وول میخوره..
بسته سیگار و در اوردم گذاشتم جلوم ...هر چند دقیقه یه بار یکی از توش در میارم...
نمیدونم چیشد که کارم به اینجاها کشید...!
شاید چون اولین بار این تو بودی که ازم خواستی سیگار بکشم و آرووم شم!
سیگار یا سیگاری!؟!تو بگو سیگار یا سیگاری؟!دِ لعنتی بگو....
مهم نیست؟از اولم برات مهم نبودم..!
هوا سرده ولی من احساس گرما دارم..هنوزم دلم نمیخواد که چیزی بنویسم!
مگه جز تکرار چیزیم میشه نوشت؟!
تو بگو !!
خسته شدم بس که برات گفتم و نوشتم٬میخوام صدای قشنگت بازم توی اتاق من بپیچه...
یاد اون روزای بنفش و آبی افتادم..همونایی که الان دارم توی تقریم خط خطیشون میکنم..
اون روزایی که واسه دیدن هم ثانیه شماری میکردیم..
یاد روزی که وقتی از پله ها بالا میومدی و صورت مثل گلت و دیدم تمام دردای زندیگم گورشونو گم کردن
یاد روزی که آغوشم و برات باز کردم و با تمام وجود داشتنت و لمس کردم..
یاد بطری ویسکی....یاد پاکت سیگار...
یاد خستگی بعد رقص...یاد دو نفره رقصیدن...یادته!؟دِ لعنتی چی شد اون همه احساس!؟
بریدم٬خستم...خسته از حرکت عقربه ساعت..خسته از فریاد سایه...خسته...
وقتی یادت میکنم..سرم درد میگیره٬احساس میکنم دلم میخواد بیفتم یه گوشه و همه لهم کنن!
پسر خیلی بی تفاوت شدی...
گاهی وقتا حس میکنم عاشقی درد داره...! دردی که با دیدن چشای تو آروم میشه...
روزا که از خواب بیدار میشم دلم میخواد چشام و ببندم و ستاره بشمرم..
..
هنوزم نشستم این گوشه٬ سیگار دود میکنم..!
ستاره میشمرم..با یادت هم آغوشی میکنم...
قلم و گذاشتم کنار دارم به کاغذای خط خطی نگا میکنم...!
نمیدونم کجای این شب های تیره میشه تورو پیدا کرد...
و بلند میخونم..! چقدر درد ..چقدر غم...
تنهایی سکوت سرما...همدم این تن خسته...
یاد روزای تلخ و شیرین دو نفره یاد روزای کلاغ پر..
یادر روزایی که دوتایی دست تو دست هم تو کوچه های خلوت پرسه میزدیم و بعد از هر چند قدم بر میگشتیم و جای پامون و روی برفا میدیدم.....
یاد تمام اون روزا که بستنی های هم و لیس میزدیم و تو کوچه میدوییدیم...
یاد روزایی که تو گریه میکردی و من از گریه تو گریم می گرفت..
یاد روزایی که من کتابخونه نیمرفتم و میشستم تو محوطه تا تو بیای و دوتایی بشینیم درس بخونیم...
یاد سیگار کشیدنای یواشکی...
یاد بوس کوچولوهای و وحشی...
یاد روزایی که سرت و روی پام میزاشتی تا آروم شی و من مثه یه نینی نوازشت میکردم...
یاد دوست دارم هایی که تو گوشم زمزمه میکردی..
یاد رقص های دونفره که تو مهمونی ها با هم میکردیم..
یاد دستی که دور کمرم حلقه میکرردی...
یاد اون حس مشکوک ...یاد اون تبسم مغرور...
یاد شبی که گفتی ماه من شو..
یاد روزی که گفتم روشنی زندگیم شو...
یاد حرفای پنهونی که یواشکی کنج دیوار نوشتیم...
یاد گناه هایی که من کردم و ازم گذشتی..
یاد شب پره ها که تند تند میمیردند...
یاد روزای آخر عاشقی..
یاد شب های کم نور سادگی....
یاد دست های گرمت که ازم گرفتی...
یاد لب های سردت که ...
یاد از یاد بردن من..
یاد از یاد رفتن تو...
یاد لحظه خدافظی...
یاد در آغوش هم پریدن و دلواپسی...
یاد خدا حافظی یاد خداحافظی...یاد خداحافظی...
یاد هیچیک نکردم...
فردای بی کسی که فرقی نمیکند!چه روز باشد چه شب! فقط باید چشم بسته رفت!
من حتی گاهی به فارغ شدن می اندیشم٬برایم زیباست که در رویا از آنکه مثل توست بارور شوم و بعد..!
شاید هم سقط جنین جالب باشد ولی من هنوز به زنده بودن او می اندیشم..!
/...
کتاب نیروانا را ده باره میخوانم وهر بارتازه تر از قبل میشوم!...
و یاد او می افتم که همیشه میگفت تانفس هست باید دوید ..!
میدوم...
میدوم...
میترسم از ایستادن میترسم از قدم زدن ها حتی...
و من هنوز فکرم دنبال توست...
شبیست بی ستاره٬من باز هم بارور شدم..!
همین شیرین است...!
دیشب آمدی درست وقتی که همه خواب بودند٬انتظار داری بگویم و آنها باور کنند که این کار توست؟!
اوه خدای من..!
نمیدانم فکر توست با خیال من...هر چه هست لزج و لغزنده..!
استفراغ میکنم و ستاره میدرخشد..
من استفراغ میکنم و باز هم ستاره میدرخشد...
برایم شعر بخوان..
برایم شعر بخوان..
درد میکشم...آرامم کن...نوازشم کن...
خسته ام...خواب های رویایی که رهایم نمیکنند
و من خواستم اما نشد٬ولی تو هنوز هم نمیخواهی...!
.
ا