|
دلتنگ
|
خلسه..
بی ارادگی ..
خلسه..
تنهایی..
تراوشات ذهن خسته ام روی این کاغذ ها نمی نشیند
و بغض این سیگارهای لعنتی دیگر دوای دردم نیست
پیری به من گفت تو هرگز نمرده ای..
خون گریستم که چرا خدایم را سال هاست که ندیده ام ٬ بی شک دلتنگیم به خاطر دوری از اوست
با انگشتم روی خاک نقاشی میکشم٬عجیب ولی ساده و زیبا
لبخند میزنند٬کسی میگوید دست های ظریفی داری
دیگری میگوید خوش سلیقه ای
فلانی می گوید:چرا روی کاغذ نمیکشی
نگاه میکنم٬چرا با من غریبه اید؟
من در اوج جوانیم اینچنین پیر و پخته ام که طردم کرده اند
و کسی سیب از دستم نمیگیرد
هرگز پروانه ای سر انگشت من ننشسته و پرنده ای از دستم دانه نخورده
خلا یعنی نبودن تو اینجا در این میخانه ی خیالی من که در آن می شود سما رقصید
بیا و با هم اوج بگیریم..
خدایا حس میکنم تناسخ من نزدیک شده..
«کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون »
کمکم کن..
که دیگر زمان زندگی دوباره ام رسیده..
خسته ام٬عجیب..
نه با بوی عود آرام می شوم
و نه با صدای کسی
نه دیگر نیکوتین علاج این درد های بی درمان من است
و نه عشقی مرا ارضا میکند..
بیا و دست هایم را بگیر و مرا به خود به بهشتی ببر که وعده ام داده ای..
خدایا..
من پیش از تولدم آزادیم را فروخته ام..
و اینجا در این دنیا مبهوت و زخمی به دیوار های قفس میکوبم
بیا و روح خسته ام را مرحم باش
این خستگی ها...
این سردردا کی میخواد راحتم بزاره؟
چرا نمیری و گورتو گم کنی
من حتی ااون دفتر خاطرات لعنتیم سوزوندم
شب چهارشنبه سوری...
وقتی همه تو شادی بوودن
من داشتم تو اشکام غلط میزدم..
مرور خاطرات مرده شده کار هر روزم...
میای ..میری...هیچکس نمیفهمه چند تا زخم میخوری
وقتی تو اتاقت..با آهنگای گندی که هیچکس دوس نداره..تویی که اشک میریزی
وقتی سیگارت و روشن میکنی و دلت میخواد با دودش بری اون بالا ها
تا تو بغل ابر ها محو شی
هیچکس حتی سراغت و نمیگیره..
من از این روزمرگی ها..از این تن خستگی ها..
از این حس خواب همیشگی ...بیزارم..
حتی فکر جدا شدن از اتافم دیوونم میکرد..
چرا باید شکست خورد تا بزرگ شد؟
چرا نمیشه خندید؟!
چرا باید پوسید و لبخند زد!؟
وقتی دلم دستات و میخواد که توی دستام بزاری و دوتایی باهم٬بریم و بریم و بریم...
تا بی نهایت؛به کی باید پناه برد؟!
سرم و باید روی زانوی کی بزارم و هق هق کنم..تا خالی شم..
تا دیگه وقتی بغض میکنم..
نترسم...نگم اگه اشکام بچکه...
اگه کسی بپرسه چرا؟!
داریم به اون شب کذایی نزدیک میشیم! شبی که وقتی میشکستم ٬ عهد بستم..
با خودم...با خیال تو..
که توی این شب ..
بشینم توی اتاقم..
عود روشن کنم..
چراغارو خاموش کنم..
به دیوارای سرد تکیه بدم...
شب اخر و توی ذهنم مرور کنم..
هزار بار...
زاااار بزنم..
به خاطر عشقم به تو..
به خاطر عاشقیمون...
که تو راحت از یاد بردی و ولی من هنوز دارم٬تاوانشو پس میدم...
بعضی وقت ها..که به گذشتمون فکر میکنم..
خودم ومحکوم میکنم...ولی تو بگو؛ یعنی مقصر نبودی؟!
خدایا...وقتی به چند روز دیگه فکر میکنم..
که قراره ..اشک هایی که پشت پلکم خونه کرده بود و بیرون بریزم...
ترس همه وجودم و میگیره..
چیزی برای از دست دادن نیست...
چیزی برای به دست آوردن هم نیست...
تو که میدونی من همیشه بهم ریخته و متلاشی ام..
تو که میدونی...خنده هام..
به خاطر پوچی روزگارم...
راستی چرا هیچکس نیست بهم بگه...
چرا همیشه این دستای سرده زمستونه که به گرمی دستای ما حسادت میکنه...
دیگه هیچی منو یاد تو نمیندازه..باید اینم به خودم قول بدم..
که وقتی دوربین میبینم...
یا آلوچه های خوشمزه...
بادکنک قلب قرمز...
و چشم های رنگی ...
یادت نیفتم..
نشکنم...
بغض نکنم...
آه ه ه نکشم...
هنوز یادمه گفتی منتظرم میمونی؟! تا همه چیز رو به راه شه و باز بیام!؟
جوابت و ندادم..
تو برگشتی چند ماه بعد..
چه بد ازت استقبال کردم..
به خدا من عاشق بودم..
اما عاشقی کردن بلد نبودم..
تو رفتی...
وقتی اومدم سمتت..بهم پشت کردی..
گفتی توی بد شرایطی تنهات گذاشتم..
دِ آخه تو بگو..کسی که خودش تنهاست چطور میتونه تنهایی کسه دیگرو پر کنه..
حالا هم داری انتقام میگیری..
من هم میخوام انتقام بگیرم...
یادته؟
گفتی من که کاریت نکردم..! پس نفرینم نکن...
اما من میخوام نفرینت کنم...میدونی چرا؟
تو هیچ کار نکردی و همه کار کردی..!
هیچوقت پیش خودت فکر کردی..وقتی بهم زنگ زدن و گفتن قرص خوردی؟!
چطوری تو یک ثانیه پیر شدم؟
پیش خودت فکر کردی؛وقتی اومدم تا بهت پناه بیارم..
گفتی برو خونه..من جایی ندارم ببرمت..!
فکر کردی..امید کسی و نا امید کردن چه دردی داره؟
پس به قول خودت..یک؛یک مساوی...
تو سوزوندیم..
منم نفرین میکنم...
پس وقتی داری میسوزی...
یاد اشک هایی بیفت که دیدی و با اون غرور همیشگیت
چشم هات و بستی و من و
از خودت دور کردی..!
حال و روزم را لمس کن..
اینکه هر لحظه ...به سوی خدا ..روزنه ای می یابم..
امیدیست که انکار نشود کرد..
حرف هایم را آغازیست با نام او...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شب یلدا..امسال...من بودم...
خدا بود...تو بودی...یک دنیا حرف...
اتاق ساکت و سردم...
دود سیگار هنوز هم برایم جوابیست به چرا های بی جواب...
و سرفه های خشک و تلخ من...کنایه از درد کهنه ام..
که چرا این روزها...بیشتر میسوزم و کمتر میگویم...
خدایا تو هستی..که من تنها نباشم..
اینکه هر روز این آدم های دیو صفت تنها ترم میکنند..
به خدا که جز خوشحالی چیزی برایم نمی آورد..
رها شدن از این آدم ها..درست رو به رو شدن با توست..
پس تنها ترم کن...بی کس ترم..
من این ها را نمیخواهم...
من این ها را نمیفهمم...
پ.ن:میخواستم دیگه ننویسم...اما وقتی درد میاد سراغم..چیزی جر نوشت آرومم نمیکنه
از نگاه کودکی عریان تنها و خسته
تو را فرشته ای دیدم
از نگاه مادری بی تاب و دل تنگ
تو را فرشته ای دیدم
از نگاه پرنده ای بال شکسته
تو را فرشته ای دیدم
از نگاه من...
م ن !
من تو را فرشته میدید!
خدا حافظ
خداحافظ با تنی تب کرده
خداحافظ
....................
فقط سرم درد میکنه..
دستت و به من نزن...!
گرممه برو بیرون...بزار بخوابم..
مامان برو بیرون تورو خدا برو..
بزار آروم شم..باهام حرف نزن
نمیخوام گریه کنم
چند ساعته بیرون نرفتم...
حالم بده....دلتنگم...بی تابم
بغض بیخ گلوم و چسبیده...! نمیشه رها شد!
دلم میخواد... سرم و بزارم رو عکسات و گریه کنم...تا خود صبح!
میخوام تک تک حرفایی که بهم زدی و ببوسم..گاز بگیرم...!بغل کنم..
میخوام دستم و بکنم تو موهات و یه هویی جییغ بکشم..
چقدر گریه کنم که دوباره بگی دوستم داری؟
میدونی چقدر واسم سخت بود نبودنت؟! نداشتنت؟!
میدونی چه حالی شدم وقتی راحت ازم گذشتی؟!
میدونی چه حسی داشتم وقتی ترکم کردی؟
خیلی خستم به خدا....
نمیدونی بدون تو بودن چه دردیه! بدون تو متولد شدن زندگی کردن..مردن...
چرا نمیای؟! چرا نمیخوای؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چراغا خاموشه
مست مستم ...دارم نبال موبایلم میگردم...
عکس تو...!
روی گوشیمه! نگات میکنم..میخندم ولی هق هق گریه...!
چرا میری؟! چرا نمیای؟!چرا نمیمونی؟!چرا نمیخوای؟!
میگی پشیمونی؟! آره!؟ پشیمونی!؟
پس من چی؟! چرا میگی مطمئنی منم پشیمونم؟! جای من نبودی...نیستی..
نمیدونی...! نمیفهمی...!
برام میخندی!؟
برام اخم میکنی؟!
سرم داد میزنی؟!
"اِ نکن...توله سگ نکن لاو لاو...نکن ایجقم!"
وینیستون روشن میکنم..!
هیچی نمیخوام...
صدام میکنه میگه حداقل یه چیزی بخور ضعف میکنی!
مامان....
من اون روزی ضعف کردم که گفتی تمومش کن...
نمیبخشمت مامان...کسی که تو فکر تو مثه یه کرمه!
واسه من یه دنیا بود..
هنوزم وقتی یاد حرفات میفتم..میخوام بالا بیارم روت..
چرا با دستای خودت بچت و جیگر گوشت و اعدام کردی؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میخوابم...خوابت و میبینم...
بیدار میشم...
شعر میخونم...
یهو داد میزنم...جیغ میکشم....
توی تراس نشستم پامون از نرده ها آویزن کردم...سرم و به میله ها تکیه دادم..
سیگار میکشم...! دلم برای مموش و موش موش تنگ میشه... اونا هم نیستن..
رفتن...خودم بردمشون جایی که آزاد باشن...زندگی کنن! زندگیییییییییی کنن!
میخندم...!
من میخندم...
کاشکی بودی... ! روی تختم...دو تایی پاهامون و تو هوا تاب میدادیم و
شعر میخوندیم و تو یهویی میزدی به دستم که زیر چونم گذاشتم...
میخندیدیم دو تایی...! من شام درست میکردم...تو هم میومدی بغلم میکردی و میگفتی:
من هیچوقت میگو نخوردم مهسا...اما این بار....به شرطی که تو بزاری تو دهنم..
منم ذوق میکردم و لپت و گاز گاز...!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ها...پسر خاطره ها لهم کردن...
میخندم...
قهقه!...
من خوبم..
میمونن
زخمی میکنن
دستات و که نتونی بنویسی
پاهات و
که نتونی بدویی..
به سمت رویاهات..آرزوهات..
میان به لب هات تجاوز میکنن
که نتونی داد بزنی..
میان جلوی چشمات و میگیرن که نتونی راه درست و انتخاب کنی..
میان کنارت میمونن که نتونی جز اونا کسی و انتخاب کنی!
از روز های زمستونی که مینوشتم٬سپید بود زمین!
روز رفتنت همه جا خاکستری بود..بی تاب و ساکت!..
آروم و لرزون!...
نگاهم بی هدف دنبال چیزی بود که دیدنش محال بود..
دستام بین دستات خودشون و غریبه دیدن وقتی زمانش رسید! ..
میبخشی که من:
روزهای سفید تورا با دستهای شکلاتیم بی هوا کثیف کردم؟
عاشقم من!
میبخشی که:
روز وداع به وسعت تمام قهقه هایِ شادِ کودکیم گریستم!؟
منِ بارانی هنوز هم خیال تورا داشتن را در سر دارد و افسوس زمان میگذرد..
تو قد کشیدی پسر و من روز به روز به دوران کودکی نزدیک میشوم...
تو فاصله گرفتی از من ا
ز خاطره ها!
از عشق من از عشق تو از عشق ما...
روزای عاشقی همه از یاد تو رفت!؟
نمیتونم باور کنم خاطره شدی!
میترسم یه روزی یه جایی!
میترسم از دوباره دیدنت..خسته ام از تظاهر به نخواستنت!
تو دوان دوان به سوی رویایت میدوی و من
شتابان از آینده فرار میکنم!
حرفای پوچ و بی معنی میزنم.! خودم هم خسته از من بودن!
کاش میشد گذشته واسه همیشه از زندگی من پاک بشه..
مثه شنبه هایی که از تقویم زندگیم خط خوردن...
تو حتی غریبه که هیچ هر روز غریبه تر میشوی! انگار نه انگار که
عطر پیراهنت و بین انگشتام حبس کردم...تا نپره..تا وقتی گریه دارم
توی این دلواپسی ها...
باورم بشه توی مشتِ این دستای زخمی عطر پیراهنت میتونه آرومم کنه
ولی من گاهی...فقط گاهی بی اجازه به دوباره دیدنت پشت درخت گیلاس ته باغ
دور از چشم کلاغ های خبرچین فکر میکنم...و بارور میشوم وقتی حس میکنم که باز هم
این دیوانه تو را ...
چیزی ندارم به جز همان چشم های ورم کرده که گاهی موزیانه میخندیدی به اشک هایش...
و همان صدایی که گاهی خش دار تر از قبل اسم تورا بی بهانه صدا میزد..
ولی...
من به یک باره تمام احساس تورا خواستن را بلعیده ام...شاید
برایت نوشتن تا اگر شد فقط بخوانی و راحت بگذری...
او مرده..
اشتباه نکن..
از اول هم این بازی برنده نداشت...
وقتی که هستی..تنفرم هر روز بیشتر نفس میکشد..
خسته ام
از برای تو نوشتن
از برای تو مردن
از چشم های خیس..
از قرص هایی که آخرشان پام را یدک میکشند
از خاستر های سیگار ته فنجون
از تو
از من
از زخم های روی دستم
از سردی نگاه...
و این منم!
باز هم بلند میشوم
زانوی های خاکی ام را می تکانم
به دور دست نگاه میکنم..
زیر لب میگویم ...
نفس بکش...
ادامه میدهم..
فقط کمی ..
کمی..
خسته ام

نم بارون
بوي خاک
دستاي سرد
چشماي خيس
دلي که خيلي پر پره
وقتي بغضم و فرو ميبرم
چشمام و باز ميکنم و ذل ميزنم توي دو تا چشم باروني
چهار تا ديواره سفيد
که تورو ياد بهترين روزاي زندگيت ميندازه
دو تا بال پرواز ميخوام
واسه اينکه پر بزنم و بيام درست کنج دلت بشينم
وقتي چشات ميخنده ؛ دلم آروم ميگيره
بوي ابر مياد؛ بوي زندگي ؛ بوي تولد
حس گنگ خواب و توي سرم خيلي وقته که چال کردم
تو که گناهي نداري اگه چشماي نا اميد من ميباره
تو که تنها نبودي و نميدوني تنهايي توي اوج سياهي يعني چي
تو فقط ياد گرفتي که بايد لبخند زد
تو هميشه از گرمي دستاش بي نصيبي
تو باروني ! تو درست يه قطره اشکي توي چشماي مسافر
تو حتي ميتوني بهونه عاشقي پاييز بشي
بي دليل ...بخندي و گريه کني..
تو ميتوني بسوزوني ولي سوخته نشي
اين يعني باور اين يعني حس اين يعني تو
بايد عبور کرد از همه لحظه هاي خموش
اين شب ها صداي هق هق هاي مرا به پوچي ميکشند
انگار تمام شده باشم...انگار که نه
شايد که تمام هم شده باشم
سردي و بي تفاوت
پر شده ام از خالي شدن ها
چقدر تکرار ميکنم که تکرار تنهايي هاست
تمام در ها که بسته ميشوند
تو فقط بايد نگاهت را به تنها روزنه بدوزي
قلب تو چه کوچک بود و بي تحمل
و قلب من عجب وسعتي داشت
اشک هايي که ميچکند
چکه چکه
آب ميشوي ! لحظه لحظه
اين جا غريبه ها که لبخند ميزنند غريبگي هم نميکنند
به آغاز نيستي که فکر ميکنم
غرق خواهش ميشوم
تمنا ميکنم و بوي وحشت ميگيرم
انگار خواب باشم و خوابي در کار نباشد
دست هاي باد که دست هايم را به حال خود رها ميکند
تاريکي دنيا که هيچ تاريکي قلب خودم هم ديوانه ام ميکند
هوا سرد سرد شده
اينجا بوي بي کسي مي آيد
و گريه هايي که طعم شکلات ميدهند
براي خواب شدن ؛ قصه هاي بي انتهاي زن کلي کافيست
و براي مجنون شدن همين 2 چشم بي تفاوت
آن روزهايي که بي فردا سپري کرديم
همه فراموش شدند؟
يا همه را زير درخت گيلاس ته باغ خاک کردي؟
تو آنقدر ها هم که ميگويند از سنگ نيستي
يعني کسي که براي دخترک فال فروش گريه ميکند
نميشود که سنگ باشد..او باد است
که از خيال عشاق ميگذرد
حس ميکند ولي لمس نه
تو فقط وجود من عاشق را انکار ميکني و من
التماس ميکنم که پيدايم کني
آنقدر بي حس شده ام که
ياد گريه هاي روز هاي بي کسي نيفتم
فقط تنم تب دارد
و چشم هايم بي اجازه بسته ميشوند
خسته ام
دود سيگار
و فضاي خواب آلود اين اتاق
فکر تنهايي را از سرم بيرون نمي آورد
....
ويران شده ام
آبادم کن
گرمم کن
سردم
خيسم
از تمام شعر هايم که خيس شدند
کلمات سياهي ميچکد که ديوانه ام ميکند
زير آفتاب هم که پهنشان کنم باز هم ميچکند
انگار که لذت ميبربند جزغاله ام کنند
....
بوي پاييز مي آيد
احساس میکنم غم دنیا ریخته تو دلم ٬ دست خودمم نیست..
خیلی وقته که دوس نداری مهسا کوچولوتو ببوسی! اما بدون من همیشه واسه اون لحظه هایی که رو زانوت میشستم و با شکم گندت بازی میکردم بی قرارم ...دلم واسه همه اون روزایی تنگه که لبم و روی ناف گندت میزاشتم و بیییب بیییب صدا در میوردم٬ یادته میخندیدی!؟ آخه خیلییی قلقلکی بودی بابایی !
نگام کن ؟! میبینی ؟! این اشکا رو!؟
بابایی چرا دیگه تو چشام نگا نمیکنی؟!
چرا وقتی نگات میکنم روت و ازم بر میگردونی؟!
بابایی چرا دیگه دستام و نمیگیری تا دوتایی با هم راه بریم ؟!
بابایی به خدا دستام هنوزم تمیزه....دستام کثیف نشده...چشامم هنوز وقتی دروغ میگم برق میزنه...
بابایی به خدا اگه الانم ازم بپرسی کی همه لواشک هارو خورده ! ذل میزنم تو چشات و میگم من !
بابایی بزرگ شدن انقدر درد داره؟!
بابایی همه وقتی بزرگ میشن تنها میشن؟!
بابایی همه وقتی هم قد من میشن دیگه روی پاهای باباشون جا نمیشن؟
بابایی چرا انقدر برات تکراری شدم؟! چرا دیگه از من حرف نمیزنی؟!
بابا؟! میشنوی؟! دلم تنگ شده واسه حرف زدنای ۲ نفره...از همونایی که مامان حسودیش میشد..
این روزا همه یه جوری شدن ! همه میترسن باهام حرف بزنن !
دیگه داداشی نمیخواد بیاد کنارم رو تخت بخوابه و دوتایی باهم خوابمون ببره...
این روزا خیلی تنهام...وقتی تو خونم..خودم و حبس میکنم تو اون اتاق لعنتی ! یا میخوابم یا
واسه خودم و زندگیم اشک میریزم..
بابایی اینا رو که میگم نمیبینی!؟ یا واست مهم نیس که ببینی!؟
بابایی به رو خودت نمیاری که تو اتاقم چی پیدا کردی؟
بابایی به رو خودت نمیاری که توی سطل آشغالم پر خاکستر سیگاره؟
مهسات خیلی تنها شده! تو راست گفتی بابایی! من تا زمانی دورم پره آدمه که لبخند رو لبم باشه..
وقتی که چشام بارونیه همه دورم و خالی میکنن ..شاید میترسن اشک چشام خیسشون کنه...
بابایی دیگه از هیچکس و هیچ چیزی..توقع ندارم..
فقط میدونم..تو زندگیم خیلی اشتباه کردم..
حالا هم وقتشه..! یا یه کسی پیدا میشه و دست و میگیره و از این باتلاق میکشه بیرون..
یا زیاد دووم نمیارم و همینجا غرق میشم..
خواستی تا بودنت را کنار هم جشن بگیریم٬شمع آوریدم روشن کردیم...رو به روی هم نشستیم
به هم خیره ماندیم...
تیک تیک ساعت ...مدام میکوبد افکارم را..
مدام محو میشوم..
مدام..
نگاهم میکنی٬ برق نگاهت دیوانه ام میکند..
دست هایم ام دست هایت را میفشارند...
نگاهت میکنم..لب هایم اما! آآآه لب هایت را ..
خوابم٬افکارم میکوبد به سقف...
پرواز میکنم٬اوجمیگرم ...
پشت تپه های فراموشی مینشینم..سیب میخورم..
خاک را مینویسم٬باد را میچشم...
آهسته میشوم...نرم میشوم..
آمدی باز! بیدار میشوم...خوابت میکنم..تنهایم میکنی؟! رسوایم هم !
افکارم خیسند..پلک هایم میپرند...میپرند؟!..پروانه اند مگر؟!
شم ها میسوزد...میان دود محو میشویم...روی خاک مینویسم برو..میروی..
میروی...میروی..صدایت میکنم...برگرد...برگرد...هنوز هم میروی...
فریاد میزنم..میخواهمت...قهقه زنان بر میگردی..منتظر بودی انگار..
ثانیه میکوبد هنوز..باز هم آمدی؟لیوان ها را با هم پر و خالی کنم؟
شمع میسوزد..سیگار میکشم...خاکستر دست هایم را جزغاله میکند...
بوی فاضلاب می آید...یر آب چکه میکند..
tv میبینیم! از همان زیادی سکسی ها...آب میشوم.ذره ذره...تکه تکه میشوم..
اختیار از کف میدهیم..! شیر آب...آآآآه چکه میکند..
گرم میشویم..صدای هوس اتاق را جان میبخشد..
ثانیه میکوبد هنوز...شمع ها میسوزند...پلک هایم پر پر میزنند!...
بی جان میشوم...بوسه بارانام میکنی...
در آغوشت میغلتم...
گریه ام میشوی...همان اشک هایم که سرد میشوند...
از چشم هایم میباری...
وقت رفتن است..ثانیه ها عجیب میکوبند...محو میشوی...شیر آب چکه میکند..
انگار نه انگار که متولد شدن درد دارد!
اصلا نه درد داشت و نه جاییم سوخت!
فقط بی وقفه گریه میکردم...
خب ! دلتنگیه دیگه...
ثانیه ها رو میبینی؟!
دلم میخواد روشون دراز بکشم !
تو هم روی عقربه دقیقه ها کنارم بخوابی !
بعدم دوتایی باهم ساعت ها بچرخیم ..
یه حس نو دارم..
حسی که دیگه تکرار نمیشه..!
آخه دیروز فقط ۱ بار در سال تکرار میشه..
مثه روزای بی کسی نیس که هر روز تکرار شه..!
وقتی گفتن قبل فوت کردن شمع ها آرزو کن !
خندیدم آخه آرزویی نداشتم که بکنم..
شمع ها فوت شد ! درست ۱۷ تا...
تو هنوز هم بچه ای !...
مهسا هنوز هم بچه ای..!
نباید ببینی ..نباید بشنوی..زیادی توی اوج پرواز میکنی !
دِ آخه لعنتی٬تو که پرنده نیستی...
تو فقط مهسایی ! همون مهسایی که فقط بلده دلتنگی کنه
تو همون مهسایی که از جمعه ها تنفر داره..
تو از این دنیای به این بزرگی فقط یاد گرفتی که مست کنی و سیگار بکشی
تو یاد گرفتی که ببینی و دیده نشی..!
یاد گرفتی بسوزویی و سوخته نشی!
اما کوچولو کی گفته که باید زنده بمونی؟
اون خدایی که تورو محکوم کرده الان کجاس؟!
اوهووم ! همون و میگم که گفته باید بمونی و بسوزی ...
بهش بگو..! بهش بگو..بره گم شه...
چرا میترسی بهش بگی حالت ازش بهم میخوره؟!
چرا میترسی بگی مسبب همه بدبختی های تو اونه؟!
چرا بهش نمیگی عقده داره؟!
ایکاش راست بود این که میگن خدا میفهمه !...
من دارم با چشای خودم میبینم که حتی یک بارم تلاش نکرده که بفهمه ..
چه دنیاییِ دختر..
دنیا که نه ! چه لجنزار شیرینیست !
هی کوچولو وقتشه که بهت بگم تولد مبارک
وقتشه که بگم...! ورود به دنیای ۱۸ ساله ها مبارک

کدوم خدا؟!
کدوم عشق؟
کدوم شعر؟
کدوم قاصدک!؟
نگام کن...میبینی؟! میترسم قدم آخر و بر دارم...میترسم چون دیگه باید چشام و باز کنم و چیزایی و که تا حالا نخواستم و ببینم
اینجایی که الان ایستادم٬ آره درست همینجا٬واسم خاطراتی و یادآور میشه که خیلی تلخه! خیلی تلخ..چیزایی و یادم میاره که هیچوقت نخواستم دوباره تکرار بشن..ولی!!
تکرار تکرار تنهاییست..!
هی پسر من خیلی پرم از تهی بودن..از هوس بودم!!! میفهمی؟! از هوس بودن..
میشه رفت؟
میشه مرد؟!
میشه بازم خواستت؟!
میشه بوسیدت؟! از همون بوسه های وحشی ولی آروم..از همونایی که بیشتر به هم وابستمون میکرد؟
..
خستم ٬ خیلی خسته..
نمیدونم این حس لعنتی کی میخواد تنهام بزاره...
فقط دلم میخواد وقتی که باز هم از تنهایی آبستن میشم٬تو کنارم باشی..
تو دستای سردمو بین دستات بگیری و بعد هاااا کنی٬تا گرم شم..
میفهمی!؟ گرم شم
سردی وجود من فقط تو آغوش تو پنهون میشه..
هی پسر
یه کاری کردم که نمیشه به کسی گفتش! یه کار بد..شاید واسه همینه که بازم داغون شدم
میشه بازم دلیل بودن باشی؟!
میشه بازم دلیل شکستن باشی؟
تنم درد میکنه...تمام تنم درد میکنه٬حالت تهوع دارم..! میخوام بالا بیارم...سرم درد میکنه...
اینا نشونه چیه؟! تو بهم بگو..
صدد بار با خودم تکرار میکردم٬مهسا...مهساا نزاری اشکات و ببینه ٬ نزاری فک کنه تو ضعیفی...
انقدر تکرار میکردم که حالم از خودم بهم میخورد...
یعنی ممکنه بازم پیشنهاد کنی که دستای هم و بگیریم و تا دم خونتون بدوییم!؟
خب٬پسر دویدن با تو برام لذت بخشه....
دارم حسرت روزایی و میخورم که به امید آینده میگذشتن!
همه رفتن! همه تنهام گذاشتن...چند روزه که هیچکس حوصلم و نداره..
خودم خواستم برن!
کسی جای تورو نمیتونه بگیره!
کسی نمیتونه مثه تو بهم محبت کنه.... هیچکس نمیتونه...
..
میترسم..!
این روزا معلوم نیس جای سیگار چیو دود میکنم!
شایدم میدونم ! اما خودم و به ندونستن میزنم...!
تو نمیدونی که من چند روزه عجیب بی قراری میکنم...
من و ببخش !
من و ببخش!
منم خیلی وقته که بخشیدمت!
بخشیدمت به غریبه ...
هنوز هم یه صدایی از دور میاد..
هنوز هم کسی هست که دلتنگی هام رو باور کنه..
کسی که از دیدن زخم روی دستم اشکس در بیاد
و من هنوز هم زندگی و فریاد میزنم..
شمارش معکوس و شروع کردیم..
هم من هم تو...
میترسم...
ترس که نه٬ دلهره..!
دلهره٬استرس...استفراغ...همراه های همیشگی من....بعد دیدار های ۴۵ دقیقه ای توی برج به ظاهر سفید..که جز سیاهی چیزی نداره
فکر که میکنم قلقلکم میاد..
فکر که میکنم..یادم میاد که شانه ات هنوز هم جای امن گریه های منه..
و دلت...! خواستم بگم امانت داره خوب! ولی دیدم که دلم را خوب پس زد..
..
من شکسته شدن و دوست دارم وقتی تیشه به ریشه ام میزنی..
وقتی در اوج خوشبختی خودم و دار میزنم..
دلم میخواهد تو در کنارم باشی...وقتی که در آستانه پرواز قرار میگیرم..
تو روی گونه ام بوسه بزنی...تو برای آخرین بار در آغوشم بگیری...
تو من و دیوانه خطاب کنی٬نه مردمی که چیزی از عشق ما نمیدونند٬ دروغ گفتم ما که نه من !
چه بی پروا حرف میزنم..! تو جدی نیگیر...!
چرا ساکتی!؟
حرف زدن با من کلافت کرده؟
تو که حرف نمیزنی بهتره بگم حرفای من کلافت کرده؟
امشب یه طوری شدم..
یه طور عجییب
بعد از اینکه اون صدا رو دوباره شندیم..
دلم لرزید...
لبم خندید..
چشام برق زد..
راستش خوابمم تعبیر شد..
اون صدا هنوز میاد
من دیوونه اون صدام...
برگرد برو..! برگرد برو..میخوام بهت فکر کنم..
موزیکی و گذاشتم که باهاش کلی خاطره دارم..از تو از خودم از اون از همه...
با مِداد مینویسم دلیلشم نمیدونم..!
دلم برات تنگه ..برا اون نگاهی که پست بود٬بار اون حرفایی که گفتی و هیچکس جز من نشنید!
دلم تنگه برا خاطراتمون برا قدم زدنامون..برای الکی خندیدنامون..
برای به هم خیره موندنامون....
اصلا چرا دروغ بگم؟بیشتر از همه واسه قول و قرارامون
چرا این مداد لعنتی و دارم فشار میدم؟!
دارم میترکم! یعنی حسم این و میگه!
الان که خوابی بی وفا! من دارم سیگار میکشم!
دیدی!؟دیدی زدم زیر قولم!
میدونی؟!آدم زیر قولش بزنه بهتره تا بی وفا بشه و دروغ بگه!
بدی مداد اینه که سرش تندی میشکنه! به اینجای کار که رسیدم! سرش شکست!
چقد دیگه مونده تا هوا روشن شه؟!
راحت تر بگم چقدر دیگه مونده ستاره ها گورشون و گم کنن!؟
شاید آخرین شبی باشه که با یادت بیدارم موندم
هرچیزی یه شروعی داره! آخرشو اما نمیدونم!
توهم یه روزی به آخر میرسی مگه نه؟!
عاقبت حسرت دیدار تو ام خواهد کشت واندر این درد جگر سوزم غمخواری نیست
منتظرم٬میدونم بر میگردی...با همه وجودم تحمل میکنم...منتظر میمونم در هر بهارو تابستان...!
در هر گوشه و کنار تا اون کسی که عاقبت دلش و از تو پس میگیره ...دور شه و کم کم گردو غبار از خاطراتت کنار بره و به یاد من و گذشته بیفتی...به یاد همه اون روزای خوب و بد!
به یاد اون شب هایی که صدای ضربان قلبمون با صدای تیک تیک ساعت یکی میشد
منتظر میمونم برا اون چشمایی که!
منتظرم چون میدونم حتی مرگ هم نمیتونه من و از تو جدا کنه...قبول میکنی که هنوزم قلبمون با حاطرات قدیم با یک آهنگ میطپه؟
بی وفای من خوب پیانو میزدی!! درست وقتی احتیاج داشتم...!
ساهت نزدیکه ۵...چیزی نمونده به حس قشنگ تنهایی!
میدونی؟!به گذشته که بر میگردم...! چیزی جز تنهایی و خاموشی و بی کسی پیدا نمیکنم!
اقتضای سن باشه یا نه مهم نیست!
برای بار صدم میگویم که تنها شدم٬که دلتنگ شدم...که آرزوی مردن دارم..
بطری مشروب خالی شده...!
مداد به آخر رسیده به خاطر وسواس عجیب من برای تراشیدن...
و خط دفترم رو به اتمام...!
پاکت سیگار هم خالیست...!
همه چیز دلیل برای به آخر رسیدن است!
خدافظی سخته دیگه!