تبليغاتX
دلتنگ
دلتنگ
دیگه چیزی هم برای گفتن نمونده....دستایی که خیلی راحت تنهات گذاشتن

چشم هایی که خیلی راحت چهرت و از یاد بردن....گوش هایی که صدات و نشنیدن

من نمیتونم چیزی و به کسی تحمیل کنم مگر اینکه اون فرد براش انگیزه ایجاد بشه...آره من نتونستم توی تو انگیزه ایجاد کنم...تونستم؟

نه ....چون خودمم انگیزه نداشتم پسر....سعی کن بفهمی....اون صدای مهربون ...فریب بود ..آره...

رفتی....اوهوم رفتی...دیشب ازم خداحافظی کردی شاید....آره...

هر جا باشی...پیش هرکی باشی...اگه قلبت ماله یکی دیگه باشه....بازم برام عزیزی...انتقام میگیرم...انتقام....ولی با سکوتم....آره با سکوت

هی...میدونی چیه همیشه پیش خودم میگفتم فقط کافیه یه نفر من و واقعا دوس داشته باشه...همیشه میگفتم اون وقته که آروم میگیرم .....شِت

دیگه چیکار میشه کرد...تو الان خیلی ازم دوری...نه؟....آره...دوریم

بهم بگو...نمیدونم چرا خیلی وقته ساکتی؟...نمیدونم چرا منم آروم گرفتم....نمیدونم چرا ....یهو اینطوری شدم....

زود ازم جدا شدی ...نه.....آره خیلی زود...وقتی بهت احتیاج داشتم....

میدونی امسال آرزو ی شنیدن تولدت مبارک از تو به دلم موند...

بازم به سلامت....

نکه بخوام گله کنم نه....اما میدونم من امسال برات اون مهسای پارسال نبودم....ارزشم مثه اون موقع نبود ....ها

دارم یخ میزنم....دارم میشکنم....

امشب دلم میخواد تا صبح دعا کنم....آره دعا کنم....دعا کنم....منی که کفر میگفتم حالا میخوام التماس کنم

بعد اون چطور میشه زندگی کرد....

پوووووووووووووووووووووووووووووووف..

پسر میدونم حرفات به نظرت احمقانس....میدونم حتی فکرشم نمیکردی نه؟

آره اما من ...منی که ....منی که عاشق کشی میکنم...منی که همرو میچزونم..همیشه چشمم میون کامنت ها دنبال تو بوده...اما ...هیچ وقت اسم تو بینشون نبود...

میدونم....میدونم...بازم تعجب میکنی...میدونی چیه...همه حرفای وبلاگم راست بوده....

خودت گفتی اصلا برات مهم نیس به تو حسی دارم یا نه....

حالا بدون یه حس ساده هم نبوده....یه عشق بوده....که میسوزونده دلم و....

دلم میخواد بیفتم روی زمین و رو به آسمون فریاد بکشم...

میدونی چیه...هنوز هم ابلهانه فکر میکنم که تو ممکنه هنوزم....نه دیگه ...

نه که بخوام گله کنم...نه به خدا....فقط دارم درد دل میکنم....

شاید هرگز فکرشم نمیکردم که تنهام بزاری...مسخرس...مسخره...حالا که به این نتیجه رسیدم که تو انتخاب منی...تنهام گذاشتی هان.....

دلم میخواد آخرین شمعم روشن کنم با یاد تو...دروغ بود...

آره دروغ بود من خواب نبودم ....بیدار بودم...ولی....ولی ...ولی نخواستم جوابت و بدم...خواستم تا بفهمی باهام چی کار کردی....حس کنی که شکستم...

اینجا هنوز یه روزنه هست که از توش نور میاد....اینجا هنوز...

heyroun شهره از ثانیه ۵۵ به بعدش ....

حرفی دیگه نمونده....حتی...حتی...ثانیه  این ساعت روی میزم کم اورده...حرفی نمونده...

ادامش و شب مینویسم

الان اصلا حالم میزون نیس...

 .....

برگشتم الان دقیقا ساعت ۸:۴۵ دقیقس....برای من شبه منی که یه خیال همه ساعت ۹ میرم تو رخت خواب و مثه مرغ میخوابم....اما هیچکی خبر از این دل من نداره که گاهی اوقات از ترس نیمه شب از خواب میپره و تا صبح ...آره تا خود صبح گریه میکنه...

میدونی چیه یه نفر مثه من چطور میتونه بازم دردش و به هیچکس نگه...منی که از همه تودار تر بودم..منی که بین همه معروف بودم...واسه همه مشاور خوبی بودم و برای خودم هیچکس نبودم...منی که حرف پیشم میموند و کم میورد....

چیکار باید بکنم آخه تو بگو....تو بگو...

من نمیفهمیدم...من احمق بودم...دلت پیشه یکی دیگه بوده....وقتی میرسیدم میگفتی با هیچکی دوس نیستی ...من اون وسط بوق بودم...کشک بودم...بی خبر از اینکه حتی یه نفر دیگه هم بوده...

shit

shit

آره شت....

دلم میخواد بازم یه بهانه گیر بیارم واسه گریه...میدونی خیلی پرم ....هیچ کار برام نکردی حد اقل یه سوزن بر دار بیار و کمک کن تا بترکم....

من با تو چیکار کردم...دِ بگو.....چرا لال شدی...چرا چند وقته صدات و نشنیدم....آخه چرا....چرا تنهامم

چرا من به تو...به یکی...به یکی مثه تو احتیاج دارم...

بگو چرا باید بشکنم...بو چرا باید توی خودم...توی رویاهام بشکنم...بگو چرا...بگو چرا ...بگو چرا هرچی از اون میخوام بهم نمیده...بگو چرا وقتی تورو خواستم ازم گرفت....بگو.....بگو

چرا من باید برای فرار از تنهاییم برم توی یه پارک بشینم و متلک هزار تا آدم ناجورو بشنوم....پس تو کجایی....مگه ماله من نیستی پس چرا پیشم نمیشینی ...پس چرا پیشم نمیشینی تا به همه اون آدم ها بگم بیلاخ بگم بیاین حروم زاده ها ببینین بهترینتون پیشم نشسته ....ببینید عزیزترینتون پیشم نشسته...دستاش تو دست منه....اسم من رو لباش...من قلبشو تسخیر کردم...

اما میدونم همش رویاس...همش فکرای قبل خوابه...من با این رویا زندم...که پیشت باشم...که ماله تو باشم...

رفتن همیشه دلیل بر تنها موندن نیس...گاهی وقتا آدم بارونی میشه و میخواد بره

 

دیشب....دیشب.. عزیزترینم خواست خداحافظی کنه....

خیلی حرف داشتم بزنم ولی نگفتم.... منتظر بودم تو بگی بگو...هیچ وقت نگفتی منم سکوت کردم

حالا میخوام بهت بگم...حالا که تو رفتی...میخوام برات یه ایمیل طولانی بزنم....یه ایمیل که احساسم و توش برات میفرستم...منتظر باش...

منتظر

من

 

به خدا من هیچ وقت نمیخوام بهت توهین کنم...هیچ وقت...

تو آره میدونی شاید 

بقیش بعد..

باید بگم الان ساعت ۱ ...

راستش

پوووووووووووووف

یه عالمه حرف زدم...همش پرید...

بخوابم سنگین ترم

....

فقط خواستم بگم...

دوست دارم

دوست دارم بی وفا

دوست دارم نا مرد

دوست دارم رفیق نیمه راه

دوست دارم...

آره بدترینم که باشی بازم برام عزیزی

.....

...............

ببینید همتونم که تولدم و تبریک گفتیم....مرسی...اما هیچ کدومتون اون نمیشه...اونی که بی خدافظی...اونی که رفت....اونی که تنهام گذاشت...

 

 

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 17:44  توسط مهسا  | 

موضوع دار....
زل زده بودم به آینه روبه روی تخت توش یه چیزی میدیدم که تاحالا نبوده...یه نقطه شایدم یه لک سیاه روش بود....ولی هرچی که بود دلم و لرزوند

من نبودم آره اون دختره توی آینه من نبودم همونی که میون دود سیگار محو شده بود من نبودم...نه نبودم....توی آینه یه لاشه بود...یه نفر آدم که فقط پوست و استخونه!....یه نفر آدم که داره میشکنه...

این صدا صدای من نبود که توی اتاق پیچیده بود...اون صدا صدای یه نفر بود که مدتیه داغونه

نمیدونم چرا ولی دلم اون اتاقی و میخواد که میشستم کنجش و گریه میکردم...نمیدونم چرا دلم اون خرس سیاه و سفید بالای تختم و میخواد همونی که یه چشمش و کندم و بعدم پرتش کردم  تو باغچه

دلم موهای بلندم و میخواد که میریختمشون روی شونه هام و تا چند روز شونشون نمیکردم....دلم دلم دلم یه جایی میخواد...یه جای نرم....یه جا مثه ابر چشم های تو

دیشب تمام رنگ ها م و ریختم  روی هوا به خیالم آسمون رنگارنگ شد....

اما نه نشد..فقط رنگایی و که سالها با زحمت جمع کرده بودم حروم شدن....بعد تا صبح گریه کردم....تا صبح چشام باد داشت..همن الانم داره

من دیگه نمیتونم کسی و دوس داشته باشم من دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم این منم ...این منم...این منم که تصمیم میگیرم...

دیگه دلم نمیخواد که سرم و بالا بگیرم...آخه چیزی واسه نشنون دادن ندارم...تازه شاید اینطوری کسی بفهمه من درد دارم...کسی بفهمه من حرف دارم....دل تو دلم نیس...نمیدونم چند روز دیگه کامل تنها میشم...شاید ۲ روز دیگه....آره؟اون موقع من خیلی تنها میشم....تنها تر از همیشه..تنها تر از هر ثانیه...اون موقعس که من دلم میخواد گریه کنم..اون موقعس که من دلم میخواد بزرگ شم....اون موقعس که من دلم میخواد همه این اتفاق ها زودتر تموم شه...اون موقعس که من از درون میشکنم

شاید یه بسته وینیستون لایت یا کم تر...بتونه همه چیزو مثه روز اول کنه...فقط برای چند ساعت...شایدم چند دقیقه

اگه اون بوم نقاشی اون گوشه کنار پنجره هنوز خیسه...واسه اینه که چشم های من هنوز خیسه....

اگه دیشب یه نفر من و میکشید توی آغوشش الان احساس حقارت نمیکردم...اگه از اون روز اول تورو میخواستم...اسمت و فریاد میزدم....الان پیشم بودی...اگه تک تک سلول های بدنم دیگه من و نمیشناسن واسه اینه که تو نیس....تو توی قلب من نیس....نه که بخوام بگم تو بدی....نه که بخوام بگم تو منو تا اینجا کشوندی...نه که بخوام بگم تو من و هول دادی تو لجنزار...نه به خدا این چیزا نیس...تو من و بزرگ کردی توی خودت من و پرورش دادی...ببخشم...ببخشم

چرا تو ...چرا تو بد باشی...تا من هستم هیچکی بد نیس....دلم به حال قاصدک ها دلم به حال تمامی قاصدک هایم مسوزد...که به هوا فرستادم...و ابلهانه پنداشتم ....ابلهانه پنداشتم که آرزویم بر آورده میشود...و ابلهانه تر از قبل خداوند جوابم را داد:من عاجزم...

بد ترین صحنه بود وقتی که دیدم ....زیباترین گلی که خشک کردم پر پر شده و ریخته روی زمین و روشم دو تا قطره خون خشک چکیده.....بدترین صحنه بود وقتی که دیدم تمام سیگارام شکسته و وقتی بهشون احتیاج دارم...حتی از من شکسته ترن....بد ترین صحنه بود وقتی دیدم اشکم خشکیده...از همه بد تر خوندن آخرین  sms تو بود...که دلم و سوزوند...که من و وادار کرد تا فکر کنم.....

نمیدونم شاید بازم آپدیت کنم..شاید بازم دلم برای اینجا تنگ بشه خب....شاید....شاید دل خود خواه منم عاشق  باشه هنوز...به وقت احتیاج داره....به وقت...

نزدیکه میلاد شوم این وجود ناخواسته...که مدتیه داره فکر میکنه....

 

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 15:59  توسط مهسا  | 

چیه آشغال چته؟ده بگو حروم زاده....روانیم کردی آشغال...من روی تو روی عشقت حساب میکردم....من دوست داشتم...دوست داشتم ...سعی کن بفهمی...گفتی دارم میرم گفتم به سلامت سعی کن همیشه همونی که هستی بمونی...سعی کن...بعد ازاون گفتم شاید برات عزیز بمونم....گفتم شاید.....حالا چی ده گه آشغال بهم بگو خودت بگو چی بهم گفتی....دارم میمیرم فهمیدی؟

بعد اون دلم شیکست....دلم سوخت.....زخم از این عمیق تر نمیشد...بعد از سه سال..توهم بامن اینطوری کردی

ده میدونی زندگگی عالیه هر چی اتفاقه خوبه داره برام میفته

کثافت آیدیم و عوص کردم خودت و به در و دیوار زدی و آیدی م و پیدا کردی....بعدش هم که باهم دوس شدیم یه دوست واقعی...

تف به تو....پستی

به جای اینکه قبل رفتن دلداریم بدی...ریدی به هیکلم

ریدی به من

ریدی

بازم یه عشق یه طرفه....

انتخابم همیشه اشتباه بوده

تف به تو...

پست

پست

آشغال

دیگه انگیزه نمونده برام...تو آخرین انگیزم و فدای خودت کردی

امروز بس دلم گرفته بس دلم گریه طلب میکنه

دلم میخواد پیانو بزنم اما به خدا اعصاب صدا رو ندارم...

دلم میخواد یه کن فقط یکم آروم باشم...

واقعا باید یه نفس عمیق بکشم.....میدونی اینهمه سیگار کشیدم اما این سردرد دیگه از اونا نبود که بشه با سیگاز آرومش کرد...نه به خدا

بعد اون آشغال من رو تو حساب میکردم...حالا تو رفتی

بازم به سلامت....

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 21:14  توسط مهسا 

شاید من از خاک زاده شده بودم!خاک سرخ رنگ رنگی که دیگه انتهایی نداشت مثل یه زندگی که ابتدایییی هم نداره

من بارون شده بودم توی رویاهام میباریدم  و همه جارو خیس میکردم حتی دفتر خاطراتی و که از صفحات کاهی و عبوس ساخته شده بود..همون دفتر خاطراتی که حرف هایی و شنیده بود که به هیچکس نگفته بودم

من که زندم خدا هم وجود داره خدای هرکس با دیگری فرق داره خدای من سفیده و بال داره و ریش بلنده سفید و تمیز داره

زندگیم مدتی رویایی بود حالا به حقیقت پیوسته خیلی سخته

نمیدونم چرا صبرم کم شده با کوچیکترین حرفی عصبی میشم و تندی قهر میکنم

من رنگ چشم های خدا رو هنوز یادم هست با اینکه خیلی وقته ندیدمش..با اینکه میدونم من و نمیخواد...با اینکه هنوزم دوسش دارم...بااینکه دلم براش تنگه...خدا داره عذابم میده....اما راضیم راضیم به شرط اینکه از این بدتر سرم نیاره

چقدر دلم وینیستون لایت میخواد....چقدر دلم یه خورده خواب میخواد....چقدر از تکرار چقدر خستم...تنم درد داره....له له تنم !خوابم هم شاید نمیاد...از آدم های اطرافم بدم اومده از دوستایی که یه روزی رووشون حساب میکردم...دلم هوای تمیز میخواد...دلم بازم رویای کودکی میخواد...از بزرگ شدن میترسم...دیگه دلم نمیخواد...دلم هیچی نمیخواد...تورم دیگه نمیخواد

اون آشغال اون که دلم و بد جوری سوزونده میگه من فکر نمیکردم تو رو من حسی داشته باشی!آره؟آره

تو هیچوقت فکر نمیکنی ...هیچوقت ....من روی تو ...روی عشقت حساب میکردم ....حالا داری میری باشه برو اما دیگه ازتو هم...تو هم تقصیری نداشتی اما ای کاش خودت بهم میگفتی که داری میری نه اون....داری میری برو ...همیشه به یادتم توی هر حالی که باشم....سعی کن موفق باشی رفیق...سعی کن به اون چیزی که میخوای برسی...من ساده بودم ...خیلی ساده بودم

من احمقم یه احمق بزرگ...من فکر ندارم من هیچی ندارم...من پوچم....از تو بدم اومده...از خودمم....تو منی حتی اگه بد باشی بازم تو منی....منم توم...اما اگه تو بخوای بازم منتظر میمونم با اینکه سخته

 من از عاشقی متنقرم اما دوست دارم....عشق آدم و به هرزگی میکشونه...در نهایت هیچی نیستی

من دلم بازم یه شب بارونی میخواد که تا صبح    بوی خاک و حس کنم...همین حالا همین حالا من دارم تنهایی و زودتر از اونی که باید حس میکنم....من من  من من....نشونه یه وجود ناخواسته..من من من

من من من کیم من کیم؟

یه آدم کودن یه نفر که به خاطر پوچ بودن داشت یه روزی خودش و میکشت   آره؟چقدرم پشیمونم...من هیچی نیستم.....مین هیچی نیستم از اینکه هنوز بچم...از اینکه همه کارام بچه بازی بود واقعا ناراحتم...از اینکه سر لج بازی دارم روز به روز از اونی هم که هستم لاغر تر میشم...عالیههه....پوست و استخون....یه بدن ...یه هیکل که تندی میشکنه مثه دلی که توی زندون وجودش اسیره....من همیشه نخواستم بفهممم...من همیشه تحت تاثیر قرار میگرفتم..من همیشه داشتم تقلید میکردم...من همیشه سعی میکردم خودم و خوب نشون بودم ولی من آیا خوب بودم؟

دلداریم نده...بهم نگو تو خوبی...بزار خودم خودمو پیدا کنم ...خیلی وقته دارم این کارو میکنم...من به نیستی نزدیک میشم...نزدیک و نزدیک تر...همینطور جلو میرم و خودم و توی لجنزار میبینم...لجنزاری که شما آدم های احمق درست کردید....با بوی بد دورویی و دروغ ...با حس بد نفرت ...تنها کسی که دوس دارم شاید یاسی باشه شاید هم چون همیشه خوب بوده...شایدم چون باهاش هم عقیدم

دیگه دارم به اون نقطه میرسم...دیگه از بگو مگو خسته شدم من از اون قلب دورو خسته شدم...وای خدای من این شعر من و به کجا ها که نمیبره دیگه خسته شدم

 

خستم به وقت احتیاج دارم

یک وقت

یکم استراحت

یکم تمرکز اعصاب

بعد

....

..

I feel I know you
I don't know how
I don't know why

I see you feel for me
You cried with me
You would die for me

I know I need you
I want you to
Be free of all the pain
You hold inside

You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me

And now I'm leaving you
I don't want to go
Away from you

Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside

You cannot hide
I know you tried
To feel

 

 

ای کاش حداقل یه یادگاری از تو پیشم میموند

2 نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 12:33  توسط مهسا  | 

رنگش ..آره رنگش...قرمز بود٬قرمز جیغ...یادم نمی آد بقیش و

چشماش از جاش کنده شده بود و افتاده بود وسط خیابون با کهش های ریبوک مشکیش روش لگت کرد

نرم بود خیلی نرم...یه  حس خوب مثه له شدن به آدم می داد

جدا شدنمون حتمی شد!هاها آلگرو می خوای تلقین کنم که ازشون جدا نمیشم؟

فعلا همه چیز خوبه فقط یکمی بارونیم...یه خورده

همه کارام و کردم و خیلی راحت صحنه رو پاکسازی کردم

خیلی راحت ....لا لا لا لا لا لا لا لا

بازم از اون آهنگ های من در آوردی

دارم ...دوس دارم...دوس دارم...دلم میخواد بازم برم تو حال و هوای عاشقی

حالا که همه چیز داره درست میشه نه؟

نه دیگه!همه چیز از همه پاشیده...پوووووووووووف٬خوابم میاد یکم

اما الان مامان میاد دنبالم باهم بریم ....فعلا نمیشه خوابید

من یه کاره بد کردم...یه نفر الان شاید نگران باشه نه؟

اما حالا که برگشتم خونه مگه نه؟

پووووووووووووووووووووووووووف

من و یاسم همش میگیم پوووووووف ....اوهووووووووم

خیلی خوبه که حرفی برای گفتن نداریم

اگه آدمی زیاد حرف زد بدون احمقه مثه من!

من همیشه روی اعصاب وبلاگم راه میرم

محکم روش مینویسم و پاک میکنم و جای نوشته هام روی دلش میمونه

هاها

حال میکنم از اذیت کرد لذت میبرم

چرا هیشکی نیس تا من خوشحالیم و بهش انتقال بدم....یه خوشحالی زودگذر

پوووووووووووووووف

همسایه ها خواب بودن اما من بیدار بودم و بهشون فکر میکردم

هدیه میدونی من خیلی دوست دارم..میدونی ...میدونی....تو بهترین دوستمی...بهترین..پس چرا خونه نیستی؟میخوام یکم باهات حرف بزنم

گل های حیاط مونو چیدن  نمیدونم میخوان چه غلطی بکنن

تاپ سفید دکته با یه دامن خیلی کوتاه ...برا تولدم گذاشته بودم کنار تا بپوشم اما...تولد نمیگیرم...هاها

پس پوشیدمش توی مهمونی الهام که نرفتم هرگز

ببین من دارم برف میبینم ..تو میبینی؟توی خوابه

دلشوره دارم یکم

میدونم هیشکدومشون من و نمیخوان اما برام مهم نیس

منم میخوام راه خودم و برم

به کی به کی سوگند دیشب نبودم یه کاری داشتم جای رفته بودم....هاها چه شعرو آهنگ بند تنبونی...

دلم میخواد یکم از این دنیا بپرم بیرون...

نصف بیشتر نوشته هام موضوع نداره..چرا؟

چرا هیشکی جواب چرا های من و نمیده؟

 

2 نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 13:5  توسط مهسا  | 

وقتی داری مینویسی اشک تو چشات گوله گوله میریزه..تو هم تند تند میریزیشون پایین

آه بلندی میکشی و دلت میخواد تمام فحش ها رو به اونی که اون بالا نشسته بدی

بعد هم به راحتی حتی راحت تر از نگاه کردن به عشقت ...خودت و از پنجره بندازی پایین

اما میترسی ازاینکه مامان با این دیوونه ها تنها بمونه

.......

آروم میشینی پشت این صندلی و آروم تر از  همیشه گریه میکنی

توی تنهایی خودت با یه موزیک ملایم

از اینکه مثه خر گیر کردی توی گل...از اینکه توی دو راهی گیر کردی

انقدر تلخ مینواخت که دیگه جای گلایه هم نذاشت برام

بعد از این همه فشار بازم نمیخواد راحتت بزاره...

من خنده هایم دیگر تبخیر شده

از همه این ها گذشته اونی و که دوسش دارم چه جوری فراموش کنم؟

چقدر دلم میخواد زودتر همه کارا درست شه و من بشینم توی یه خونه پر از آرامش و ترس از دعوا نباشه

چقدر دلم میخواد ....چقدر دلم..

دل آشغال من همه چیز های خوب را میخواهد...چرا

؟

من هیچوقت

...ولش کن

گفتن هم نداره

چقدر به یه خواب ابدی احتیاج دارم....ولی تو..هیچوقت از مشکلاتم با خبر نبودی مگه نه؟

تو تو تو فقط روی شاد من و دیدی و همیشه باهام خندیدی

ببینم حاضری اگه دیگه ازت دور شم هم بازم باهام بمونی؟

تو یه عمر توی یه شهر زندگی کردی و همه عشقت به همون شهره...ولی حالا باید دل بکنی از همه داشته هات و کوله پشتی تو برداری و بری ..با مامان بری و حتی از بابا خداحافظی هم نکنی

دلتم تنگ بشه واسه تخت چوبیت و خرس بزرگ بالای تخت

دلت تنگ بشه برای صندوق موزیکالی که داداش بزرگه دقیقا تولد ۱۵ سالگیت بهت کادو داده بود

شاید یه عکس کوچولو هم از هدیه بگیری و با خودت ببری تا هر وقت دلت براش تنگ شد نگاش کنی و گاهی اوقاتم یه تلفن کوچیک بهش بکنی

شاید به هیچکس هم نگی چه اتفاقی افتاده و فقط یه نفر بدونه...

شاید

شاید

شاید

این شاید ها یه روز بمیرن

خدایا

ازت متنفرم چرا من به دنیا اومدم تا زجر بکشم..آخه آشغال پست پس چرا تو زجر نکشی هان؟

من مگه چند سالمه؟یه فنچ که هنوز ۱۶ سالشم نشده

۱۷ روز دیگه یه سال میره روی بقیه سال های درد  و ناله

همیشه از ته دلم نوشتم ولی این دفعه فرق داره از ته آخرین سلول بدنم مینویسم ...با تمام دل خستگی ها م و بد بختی ها

و احساس نفرت می کنم ....

هی اون  پیانو هم دیگه ماله من نیس

حتی اجازه خداحافظی از اونم ندارم

..................................

حالا دیدی عاشق شدن بهونه بود...حالا دیدی تنهایی چیزای دیگس....تنهایی....تنهاییی

از احساس ترحم متنفرم...

از همدردی های مزخرف متنفرم...وفتی جای من نباشی نمیتونی بفهمی

از اینکه سکوت کنی خوشحال میشم...

سکوت توی تاریکی در عالم تنهایی

آشغال های سیگار...

پستی آدم های آشغال

یه نفر آدم که تنهاست

از اون دور ها دیگه نوری هم نمیاد...امیدی هم نیس

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 15:27  توسط مهسا  | 

همه به سمت گوشه انتهایی خیابون حرکت میکردن...فقط من بودم...وایساده بودم اون کنج و واسه خودم شعر میخوندم

Wake... from your sleep
The drying of your tears
Today.. we escape
We escape.

Pack and get dressed
Before your father hears us
Before.. all hell.. breaks loose.

Breathe... keep breathing
Don't lose.. your nerve.
Breathe... keep breathing
I can't do this.. alone.

Sing us a song
A song to keep us warm
There's such a chill
Such a CHILL.

You can laugh
A spineless laugh
We hope your rules and wisdom choke you
Now we are one
In everlasting peace

We hope that you choke.. that you choke
We hope that you choke.. that you choke

We hope that you choke.. that you choke

شاید هیچوقت نتونستم اونی که میخوام باشم

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 12:33  توسط مهسا  |