تبليغاتX
دلتنگ
دلتنگ
رفتم سراغ پیانو صندلی و عقب کشیدم و نشستم روش ....شروع کردم به زدن و خوندن....

if you could read my mind

 

دلم میخواد مثه قدیمما بازم خالی از درد باشم...

بازم بتونم...همون آدم همیشگی باشم

همونی که میتونست بهترین باشه...

..

2 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 16:19  توسط مهسا  | 

من اینجام همین جا...کنار تو ...دستامم توی دستاته٬گرچه سرده...چشم هام رو به روی چشماته٬گرچه تلخه!گرچه پر از درده...

من نشستم ...همین جا...پیش زندگیم!پیش بزرگترینم....پیش تنهااستاره آسسمون بارونی قلبم...دستاش توی دستای منه!اما ساکته خیلی وقته دیگه حرکتی نداره...آروم نشسته یه گوشه ...گریه هم نمیکنه!حتی سرمم داد نمیزنه٬بهم فحش نمیده نمیگه چرا ولش کردم..هیچی نمیگه ...منم نمیتونم حرف بزنم دلم نمیخواد دیگه بهش معنی خیانت و بچشونم...فقط مییخوام محکم یه سیلی بهش بزنم...دلم میخواد ...این کارم میکنم!...این خوبه ..اما دلم میخواست سرخی سیلی من روی گونه هات تا همیشه بمونه...مثه اون کبودی روی بازوم که تو یادگاری برام گذاشتی...چته؟...چرا تو هم سردی؟...خجالت نکش دیگه همه چی تومه...به خدا دیگه سیگارم نمیکشم!اصلا باور نمیکنی؟بر. توی جامدادیم و بگرد...به خدا همش و انداختم توی باغچه...تورو خدا سرم داد بزن....تورو خدا یه حرف بد بهم بزن...

دلم برای جک های مسخرت تنگ شده...دلم برای دلتنگی های بیجات تنگ شده...دلم برای هورا کشیدن های احمقانت تنگ شده...

دلم برای یادگاری های ته کوچه تنگه!

پاشوپاشو تو هم حداقل جواب اون سیلی و بده...دِ پاشو...پاشو دوباره پلکت و بر گردون و من و بترسون...پاشو دوباره موهام و بکش تا من جیغ بزنم و تو هم دستات و بزاری روی لبهام...پاش و پاشو...

پاشو دوباره لوازم آرایشم و از تو کولم کش برو بهم نده....بگو باید خودم یکی نو ترش و برات بگیرم...

پاشو دو تایی بریم اون سگ خوشگل رو بخریم و دیگه پسش ندیم اصلا به مامانمم ربطی نداره...

راستی یادم نبود برات بگم ...دلم برای نوازش های آخر شب مامامنمم تنگ شده...فک کنم الان داره با فامیلاش میخنده!....اون فک میکنه من این جوری خوش ترم

...

دستات و بده من تا با حرارت نفسهام گرمش کنم....آخه بگو چته؟

آخه بگو اون بغغص همیشگی تو چشات چی بود؟

آخه بگو...بگو...چرا هیشه دستات سرد بود؟

..

پاشو...

پاشو ما تازه با هم آشتی کردیم پاشو و میخوام یه خورده اذیتت کنم

...

جوابمم نمیدی؟

بسه دیگه چرا لم دادی این گوشه؟

بسه....تو گفتی یه خرده میخوای فک کنی پس  چرا چشات و بستی؟پس چرا حواب نمیدی؟

پاشو من تحمل بی محلی تورو ندارم...

من نمیرم ...پاش و دلم برای زبون درازی هات کوچولو شده

مهربونم...دلم برای دلخوشی هاتم تنگه!

اصلا پاشو هر کاری دوسداری بکن

پاش و بریم خونه ما هیشکی نیس پاشو بریم برات آهنگه the firdt time ever i saw your faceو بزنم...نکنه دیگه خوب پیانو نمیزنم؟

پاش و بریم خرید کنیم...اصلا میخوام واست اون عطر جیو رو که تو همیشه میزنی بگیرم..

پاشو دیگه...

پا شو بریم آبنبات چوبی بخریم..

هی اون رو به رو رو نگاه کن معلم ادبیاتم داره اینجا رو نگاه میکنه...پا شو زدتر بریم الان تابلو میشیما

...

...

تو رو خدا باز گریم و در نیار...

پاشو ورق هام و اورم پاشو بریم با بچه ها بریم ۲۱ بازی کنیم

shit

پسر بگو چته

....

هی این چیه تو دستات?

این که دستمال کاغذی روژ لبی منه!....هی تو این و هنوز داری؟

...

باشه من میرم...

....

.......

..

زندگیم داره دوباره از نو شروع میشه....خنده ام که میگیرد گریه میکننم...گریه ام که میگیرد میخندم

پوووووف

آدم مزخرفی شده ام....شب ها بی خوابی اذیتم میکند

اما به فکر خوشی ها که میفتم بلند بلند قه قهه میزنم

...

کودکیم رو به رویم ایستاده لبخند میزند...دلم میخواهد نشانه فاک را به رخش بکشم....دلم میسوزد...بر میگردم گریه میکنم...لبخندی تلخ به او میفروشم ....کنار میرود گورش را گم میکند

پسر بچه همسایه کنجکاوی میکند....با خنده میگوید دختری؟نه پسری...لبخندی میزنم...میگویم دو جنسه....فریاد میزند و فرار میکنه...موجود ابله

دلتنگی هایم چند برابر شده...دروغ نگم...شهامتم زیاد شده....خسته هستم ولی با ابهت تمام...بی پروا میگم...من بازم میتونم...من هنوز هم هستم....

دلم میخواد  خودم به اون چیزایی که میخوام برسم...نه کسی کمکم کنه....

شِت....

کلی برنامه دارم...کلی فکر تازه....

تو..آره....هون تویی که تازه تو زندگیم اومدی.....بهم خیلی چیزا یاد دادی....تو بودی که کمکم کردی اعتماد به نفس داشته باشم....

خودِ تو بودی که خواستی من باشم...من یه موجود قوی باشم...من کسی باشم که میتونم....کسی باشم که گریه برام تفننی بشه....کسی باشم که غم تو دلم جا نداشته باشه....بره زیر خوشی ها و خودش و گم کنه...

تو به من یاد دادی که پست باشم...سادگی کنار بزارم و گرگ باشم...

گاهی اوقات آدم های ساده خطرناکن....

دروغ ها ...دروغ ها....لحظه های تنهاییم را پر میکنند

من ...من....من...من...

کاملا مشخصه من کیم....

دیگه هیچچ تویی جز تو نباید تو زندگیم  جا بگیره...

باید تو ها رو بندازیم توی گورستان بالا سرشون گل های خشک بریزیم...

زندگیم خیلی راحت جلو چشمام حرکت میکنه...میون همه خاطره های بد تو هستی....

تو...

تویی که دیشب چالت کردم...

تک تک سلول های بدنم با من غریبه اند...حتی تک سلول تو

.........

 پ.ن:من قسمت دوم این پست و تغیر دادم

 

 

 


 

2 نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 16:38  توسط مهسا  | 

این من نیستم

...

این پست ادامه داشت!

اما من فرصت نداشتم تا ادامش بدم...

به آینه نگاه میکنم هنوز هم خودم نیستم...من اون نیستم مگه میشه یه دختر ۱۶ ساله در عرض ۳ ماه چند تار موش سفید بشه...مگه میشه یه دختر ۱۶ ساله موقع پیانو زدن دستاش بلرزه

میشه! یعنی میشه...حالا که یکیش و تو آینه میبینم٬یه دختر زشت و عصبی که جدیدا سنگ شده

یه دختر عبوس...مثه کاغذ های کاهی دفتر خاطراتش..

یکی که داره خودش و فنا میکنه...یکی که توی این یه چند ماه اخیر فقط لبخند زده....لبخند سرد از سر عصبانیت

کسی که دوباره یه عده آدم خنگ ریختن سرش..

کسی که دیگه از تو بدش اومده...کسی که دیگه دلش نمیخواد صدات و بشنوه..کسی که میدونه تو دروغگویی

..

.....

برای بار هزارم میگم تمومش کن...من وقتی برای عاشقی ندارم...کلی کار دارم....کلی مشغله فکری دارم

من باید اول یکم به خودم برس...

باید فکر کنم که یه آدمم مثه بقیه...

من باید روحیم و قوی کنم...

درکم کن...

میدونم که هیچوقت درکت نکردم...آخه لجبازم...انتظار داری بازم گول حرفات و بوخورم اما نه

میخوام برات قصه بگم....

یکی بود یکی نبود...غیر از خدای بی معرفت هیشکی نبود..ولی یه دختری بود...یکی که هیشکی و دوس نداشت جز مامانش...اما مامانش تنهاش گذاشت..تنها شد...آخه مامانش اون و نمیخواست...

تنها شد...

خیلی تنها....

حرفاش و مینوشت توی یه وبلاگ و تلخ تر از قدیما میخندید...

خیلی تنها شده بود..

خیلی تنها شده بود...

گریه میکرد شب و روز...

بعد فهمید که نباید گریه کنه...آدم ارزش این چیزا رو نداره...

بعد میخندید اما نه از ته دل...به خاطر این میخندید که ضایع نشه...درد وجودش

بعد بازم تنها بود

باز هم تصمیم گرفت

بعد دیگه تنها نبود...

آخه دیگه نبود

شک دارم ...به همه....به خودم...به تو!به هرکس که وجود داره شک دارم

وقتی فک میکنم که چطور به دنیا اومدم از خودم بدم میاد...از مامان متنفر میشم...از بابا اوقم میگیره

وقتی فک میکنم زاده هوس بودم...از خودم بدم میاد

....

fuck

fuck

....

من دارم میجنگم با خودم با تخیلاتم ...دارم مبارزه میکنم با همه..

باید خودم و پیدا کنم

باید بفهمم کیم و هدفم چیه!باید بدونم توی این لجنزار دنبال چی میگردم

باید برم توی اعماق این لجنزار و خودم و از توش بیرون بکشم

..

::::

...

از خودم منتفرم چون ضعیفم....هیچ پخی نیستم

هیشکی من و اون چیزی که هستم نمیبینه همه میخوان بهم پر و بال بدن

نمیدونم چرا اما همه میخوان بهم بفهمونن که با هوشم...که زیاد میفهمم که بهم نمیخوره ۱۶ سالم باشه

اما بهتره بدونین من

مهسا ۱۶ سالمه تنها درسیم که خوبه ریاضیه....

متنفرم از زیست و این چیزا

بهتره منطق همیشه وجود داشته باشه...

یه روزی عاشق نقاشی بودم حالا جز جند تا خط مبهم چیزی نمیکشم

یه روزی عاشقه پیانو بودم و حالا همه نت ها فراموش شده

یه روزی عاشق شعر بودم و حالا به نظرم مسخرست...شعر های بند تونبونی...که سر و ته ندارن

از مهمونی رفتن بیزارم به نظر م جز زر زدن کار دیگه بلد نیستیم

خوشم نمیاد با پسر ها دوس باشم چون بیشترشون جاکشن و دیوسن

 از پیر مرد ها بدم میاد چون اقلب دندون مصنوعی دارن

از پیر زن ها بدم میاد چون پرچونن

از مامانم خوشم میاد

از بابام متنقرم

 

 fuck

fuck

fuck

fuck

Fuck

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 16:40  توسط مهسا  |