|
دلتنگ
|
ای کاش به خودم بود ای کاش بزرگ شدنم دست خودم بود...آخه من خیلی وقته که بزرگ شدم...
۲-۳ سالی میشه...انقده بزرگ که سایز کفشم شده ۴۰...انقده بزرگ که عاشق شدم اونم از نوع خاکیش...!
حالا بزرگ شدم تورو دارم...توی قبلم روی ذهنم ....میون دلتنگی و خستگی هام
انقده بزرگ که میدونم معنی( د. و. س .ت. د .ا .ش. ت. ن) چیه...
گرفتمش توی دستای چسبون و خیسم و سر خورد رفت لای انگشتام...کمی جا به جاش کردم و نوشتم:
به نام او که رفت و خشکید توی غرور
دروغه ...زندگی دروغه...دنیا دروغه...خواب دروغه...آدم دروغه..من دروغه تو دروغه...خدا هم دروغه
وقتی هستی میبینی که هستی...وقتی نیستی میبینی که نیستی...
میبینیش میبینتت٬هستی و هست....میخوای و میخواد
پس برو جلو دستا شو بگیر میون دستات و با صدای لرزونت بگو:برام بمون ...تا تو تا همیشه...
...
داره میباره یه چیزی شر شر ....گرم و سوزنده...
سفیدکاشم روی صورتم مونده و صورتم و لک کرده....اون طرف ترش هم قرمز شده و یه خورده میسوزه
از وقتی که توی این دنیای خیالی آسمون و با رنگای خودم رنگ کردم
یاد گرفتم همه رو هم میشه رنگ کرد...
رنگ های جیغ که بعدش اوقت بگیره وقتی میخوای نگاشون کنی...
...
.....
...
کلی هم بعدش نوشتم ولی همرو پاک کردم و گفتم اصلا دارم برا کی مینویسم؟
بعدشم finger ام و از تو انگشتم در اوردم گذاشتم روی میز
خودمم پرت کردم روی تخت و با چشمای بسته mp3 player و play کردم
از پنجره یه چیزی شبیه باد اومد توی اتاق که تنم مور مور شد
نمیدونم چند ساعت٬ نمیدونم با چه فکری خوابم برد

هرکی که بین شما ها من ادش کرده بودم یا من و اد کرده بود بیاد اینجا تو قسمت کامنت ها آیدیش و برام بزاره تا خودم ادش کنم چون نمیتونم آیدیم و اینجا بزارم...
ببخشید دیگه...
مهم نیس
و این نیز بگذرد!
که همرو به راحتی از یاد بردم..
یاد نوشته های بچگانم...یاد اون زمان ها که عاری از درد و غم بودم افتادم
هی من الان ۴ سالی میشه که مینویسم٬ولی تو بگو من به کجا رسیدم
جز یه مشت چرت و پرت چیزی تحویل شما ملت ندادم...
نوشته های این وبلاگ حالم و به هم میزنه
...
نوشته هام همیشه بوی گناه میده٬همیشه بوی نفرت و یه زخم کهنه میده
همین الان این وبلاگ و دوره کردم همین الان تمام لبم وتیکه تیکه کردم...همین الان طعم شوری و حس کردم
و همین الان یه تصمیم گرفتم٬آره میخوام یکم استراحت کنم..
چسب زخم هام و در میارم به تمام انگشتام می زنم و لذت میبرم از کارهای احمقانم
موهام و میریزم تو صورتم و بقیش و میدم بالا و اهمیتی هم نداره که اون احمق ها چی میگن
سعی میکنم که شیطنت های مزخرفم و کنار بزارم و انسان باشم
حالا هم دستم و بالا میبرم و کمکی تکون میدم مثلا خدافظی

توی اون گوشه آسمون من یه لب خندون میبینم٬یه چشم پر نور٬یه صورت مهربون...
پنجره رو به حال خودش رها میکنم
روی تخت دراز میکشم و سعی میکنم تا لحظه های خوب و به یاد بیارم....احظه های قشنگ
هیچ چیز یادم نمیاد هیچ چیز جز....لحظه های شادیه توی مدرسه٬بازی های مسخرمون٬که دلمون و بهشون خوش میکردیم
فکر اینکه لحظه های خوب٬ توی یه کاعذ کلاسور خلاصه میشه آزارم میده
اما مهم نیس
باید چشم هام و ببندم و به خودم تلقین کنم که باید بخوابم
باید به خودم تلقین کنم که مثه یه احمق بی فکر با خیال راحت بدون هیچ غمی بخوابم
تازه خواب رویایی هم ببینم
هنوز هم نسیم میوزه و تنها خوشی من همینه

اوهوم...من باید بخوابم و خواب های خوب خوب ببینم...
میدونی فردا مدرسه ها باز میشه٬به قول این احمق ها سنگر علم و دانش...
منم میرم مدرسه٬میرم تا بازم ریاضیات و هندسه و این چرت و پرت ها رو بخونم
میرم تا توی لحظه های خستگی توی کتابام کاریکاتور بکشم
میرم تا با دوستام خوش باشم
من هیچ وقت از مدرسه بدم نمیومده٬چون همیشه به این خونه کسل کننده ترجیحش میدادم
چون تنها جایی بود که به خاطر خیلی کارام حواب پس نمیدادم
....
صورتم و بالا میگیرم ....حالم اصلا خوب نیس
ولی این نسیم من و بازم به حال خودم برمیگردونه
چشم هامو باز میکنم و سعی میکنم تا نسیم و ببینم
سعی میکنم تا٬چیز هایی و که تاحالا ندیدم ببینم

گلوم میسوزه..
چرا من همیشه باید روز اول مهر مریض باشم...تب داشته باشم....گلوم بسوزه و پر از چرک باشه
چرا من همیشه باید کف دستام و پاهام یخ باشه و بقیه جاهای بدنم از گرما بسوزه
...
دلم میخواد برم یه حای دور...تنهای تنها
هیشکس نباشه جز خودم وخدام...میخوام بشناسمش.....یه سوال ازش دارم که کنج دلم جا کرده
باید حتما ازش بپرسم
دلم میخواد برم توی یه کلبه ولی تمیز باشه....کلیه جوبی کنار یه رود آب
آفتاب بهش بخوره و خوابش کنه
منم خواب کنه....ولی ماه ....ولی ماه ....ولی ماه

کاش میشد سرم و روی شونه های خورشید بزارم و اونم با حرارت وجودش با نوازش های نزدیک غروبش من و خواب کنه
یه خواب که توش چیزی نباشه٬فقط پوچی باشه٬محبت باشه دوستی و عشق باشه
دلم تنگه برای خنده های پست ٬برای گریه های گرم
برای پرنده های کوچیک توی بالکن
دلم برای آواز جیرجیرک توی حیاطم تنگه
..
خستم خوابم میاد٬چقدر سخته چقدر سخته...
از اینکه همیشه تو چشم متنفرم٬آهای میدونی چیه من دوس دارم هر طور که میخوام آدامس بخورم...به تو هم ربطی نداره که اسم خودت و گذاشتی مدیر و ناظم
یه لکه سیاه روی دیوار که من و حالی به حالی میکنه....شایدم یه نقطه سفید روی یه دیوار سیاه
دلم هوای شلختگی های وسط سال و کرده...
و
قرار ملاقات های محرمانه با خدای خودم
...
Honey dream