|
دلتنگ
|
اون یکی دستم روی میز سر میخوره
دارم زیرزیرکی نگاه میکنم....
دندونام و روی هم میکشم و چونم میلرزه...
بازم داره باد میاد...صدای بارونم میشنوم...
خدایا من متنفرم از این بارون کثیف..
خدایا من متنفرم از این باد های وحشتناک..
بیا بغلم کن٬بگو گریه نکن ...گریه نکن کوچولو الان همه چیز تموم میشه
با هم بزرگ شدیم دست در دست هم
زیر همان قطره های باران٬زیر همان چتر دو نفره
باهم بزرگ شدیم
توی همان کوچه ٬میان همان بازی ها...
...
کم کم بزرگ شدیم ....روز های بزرگ شدنمان را با هم شمردیم
با دقت بدون پس و پیش
فکر میکردیم٬میتوانیم برای هم بمانیم...برای هر روز گلبرگی را به فراموشی سپاردیم
و اما امروز....
روز های زیادی گذشته
و گل های زیادی پر پر
افسوس نیستی....
چند سالی میشود که تنهایی روز ها را می شمارم و برای هر روز روی دیوار خطی میکشم
....
چه فایده نبودنت از همه جای این خانه نکبتی می بارد...
از همه جای این لجنزار ...
من حتی خاطره ها را با هم زیر خاک مدفون کردم٬همان جا زیر درخت گیلاس که چند سالیس به کمک تاریکی بار ور می شود
و من نظاره گره باروری غیر قابل درک آن می شوم و دم بر نمی آورم٬اصلا چیزی هم نمی شود گفت...
فقط مراقبم تا کودکان آن دو خاطراتمان را لگد مال نکنند
خاطره ها هم کودکان ما هستن....
ولی بی پدر بزرگ شدند٬من هم برایشان مادری کردم و هم پدری...چه شب ها تا صبح برای برگشتنت دعا کردم و از خدا خواستم تا باز هم خاطره ای توی وجودم ندفه ببندد
...
کاش بیایی٬هیچ کس مثل تو نیس٬هیچکس مثل تو برای من عزیز نبود٬من و تو با هم بزرگ شدیم
آن روز ها گلایه نبود ٬ غم برایمان معنی نداشت
زندگی بود....فقط زندگی....نه نیشگون های زجر آورش
قدم زدن ها دو نفره بود....نه دو های تک نفره
د ل م تنگه...دلم برای تو تنگه دلم برای کسی تنگه که خوده من بوده
چند روزی می شود که دلم میخواهد تا بنویسم تا این بغص لعنتی را بشکنم
ولی...
نوشتنی در کار نبود اصلا قلمی هم پیدا نشد
نشستم توی تنهاییم با یادت روی ذهنم نوشتم و تو رو طراحی کردم گوشه ذهنم تا از من خارج نشوی
قطره های اشکم چکید روی صورت محزونم..ولی چیزی نگفتم تا کسی نفهمد باز هم دلم هوایت
را کرده....تا کسی سرزشم نکند...
تا کسی نباشد و نگوید دیدی رهایت کرده!
تو رفته ای ....بر میگردی ....ولی ....
من میدانم که بر نمیگردی...این ها همه تلقینی بیش نیستند

دلم باز هم خراش های کم عمق روی دست را میخواهد
کاتری اینجا نیس...سوزنی بر میدارم...فرو میبرم خون میچکد٬لذت میبرم
به تو و به عشقی که به آن ایمان دارم...
ولی افسوس آسمان نمی بارد تا این تن غبار آلود را بشوید و ببرد با خود به دیار دوست
من میدانم که اکر تو نبودی حتی قدمی هم بر نمی داشتند ....
کاش بیایی! بی تو این گنجشک ها دیگر دانه از دستم نمی خورند٬ شاید می دانند من با تو چه ها کردم....
جای خالی عکس تو عجیب توی قاب شکسته روی دیوار خود نمایی میکند
امروز کناره پنجره آبی اتاق غمگینت نشستم جای تو را کنارم حس کردم٬ یاد روزهای دو نفره و شاد افتادم...خواستم دستانم را روی دستانت بگذارم٬ولی نبودی تا....
اگر بیایی من قول میدهم٬باز هم از درون بخندم
نه خنده های اجباری٬ نه قه قه های دیوانگی
...
دیشب که ماه می درخشید انگاری تو بودی با چشم های براق و دیوانه کننده ات! حتی من احمق لبخندت را هم کمی پایین تر دیدم!
نباید ترسید٬ من که میتوانم پس ترس را گم میکنم توی آشغال دونی وجودم..
باز هم یاد پووووووووووووووووووف گفتن هایم افتادم چقدر که من را از همه درد ها خالی میکنند!
ولی دیگر فایده هم ندارد....
کاش که آسمان ببارد و تا خود صبح مرا همراهی کند
تو نیستی ولی بودتنت را فریاد میزنم
میترسم٬ اکر نباشی من هم نباشم خب...
ولی هستم پس تو هم باش.....من میشکنم شب را از درون به سیاهی هایش میرسم دستم را مشت میکنم کمی بر می دارم میترسم سیاهی هایم روزی تمام شوند٬ آنوقت گریه هایم را پشت کدام رنگ پنهان کنم؟

یاد دست های زخمی افتادم و رگ های بریده که مثلا پیمان میبندیم..یاد لکه های سرخ روی لباس ها که تا ابد به نشانه وفاداری میمانند...
ولی جای زخم ها کمی ترمیم شده...اگر تو بخواهی باز هم خراش میدهم٬ولی تو حاضری برای من خراش بازی کنی؟
خواستم بگویم چرا٬ولی زودتر گفتی برای چه ؟
دست هایت را روی شانه هایم دیگر حس نمیکنم
...
آسمان می بارد توی رویا هایم ...
من که همیشه سادگی هایم را برای تو بر باد دادم
ها؟
و بوسه هایم را برای تو حرام کردم...
پس کوشی بی وفا؟دلم را به چه چیزی خوش کنم؟

دلم گرفته٬شاید کمی گرفته ولی چه فرقی میکند٬دلم گرفته حاشا کنم؟یا بگویم نا خوشم بهتر است
اما به او که تازه به من وارد شده٬می گویم تا که بداند من دلتنگی میکنم...
تا که بداند
من غم دارم هنوز..
و هنوز هم پیاده راه می روم..کوچه ها را در پس هم طی میکنم....نیستی ...نبودنت را حس میکنم
نیستتی
نیستی٬میدانم که دیگر نمی بینمت...
یادت فراموش...
خاطره ها فراموش
عشق دروغی فراموش
خاطرات خوب هر لحظه تکرار میشن و من اونا رو روی دیوار مشکی روبه روی تختم میبینم
پاهام و مچاله کردم توی سینم و دستام و به هم گره زدم...سرم لای پاهامه...موهامم خیلی نامرتبن...
دارم زیر چشمی به دیوار نگا میکنم...میترسم میترسم اگه مستقیم نگاه کنم تو یه دفعه با تمام احمق بازی هات بپری تو بغلم و منم دیگه نتونم خودم وکنترل کنم...
ای کاش تورو سانسور کنه این دیوار مزخرف...
ای کاش این لبخند مسخره برا همیشه بره گورش و گم کنه..
چاقو هر ودر میارم...
میزارم روی روی دست این وریم و از مچ دستم به بالا رو زخمی میکنم خونش و با نک انگشتم میمالم به لبام...
چقده نازه...ای کاش تو الان اینجا بودی...
من یا تو...تو با من گریه میکردی فقط...من خودم روی پاهات میشستم و تو هم گریه میکردی...
الان بی من غم نداری ناکِس؟
ای کاش ....
ای کاش این ای کاشا برن بمیرن
ای کاش من غم هام تندی تموم شه تا باز گریه نکنم...آخه من عهد شکن خوبی نیستم...تو بگو هستم؟
هولش دادم کنار و گفتم ازت متنفرم گم شو کنار...فک کنم رفت.. اما دلم میخواس بهش بگم گه خوردم غلط کردم برگرد بیا...
اما رفته بود..حتی سایه روی زمینم با خودش برده بود...
کثافت دوست داشتنی...
کثافت فراموش نشدنی..
الانه که من یاده اون بوسه های سردت افتادم...
همونایی که لپم و یخ میکردن...

همونایی که بعدش دوتایی با هم تو بغل تو گریه میکردیم..
لباس من خیس میشد..
...
.......
خیلی سرده...
تمام روزای خوب خیلی ساده میرن و دیگه حتی پشتشونن نگا نمیکنن...
دیگه دستامم سست شده٬ خودمم تب دارم...خیلی...
میدونم حالم خوب نیس...
ای کاش این شب لعنتی بره گور شو گم کنه و دیگه امشب نیاد..
دیگه امشب دوسال دیگه روی این دیوار به نمایش کشیده نشه
...
آخه من دیگه طاقت ندارم ناخونام و روی دیوارا بکشم و فریاد بزنم
آخه دیگه من طاقت ندارم مژه هام و تک تک بکنم و فوتشون کنم سمت دیوار...
..
چرا انقده بد پیانو میزنه این لعنتی ...
....
عطر حرفای قشنگت عطر یک صحرا شقایق 
کاش بری و دیگه من بدونم تو نیستی...حد اقل به دلم میگم نخونش دیگه نیست..
حد اقل میدونم که دیگه خودم و گول نمیزنم چون واقعا نیس...
ماله من نیس....مگه نه....
دیگه بحث عاشقی نیس عزیزم...کار من به حنون کشیده بس که نیستی
تکیه میدم به دیوارای آجری توی کوچه دم در....ذل میزنم به نقطه سفیده وسط آسفالت...
خوابمم میبره
دیگه میخوام اسمم از یاد ببرم..من دیگه مهسا نیستم ..مهسا خیلی گناه داره....مهسا پره از گناهایی که هیشکی ندارتشون...
مهسا ته کوچه....
مهسا.....
مهسا ...مهسا ....مهسا...
مهسا وسط کوچه حتی....
مهسا...
Fuck mahsa
بالا سرش چند تا شاخه گل رز سبز خشک شده انداختن
به منم گفتن بیا بالا سر پیانو بزن...
رفتم نشستم...
زدم...
گریه کردم..
زدم...
توی خودم گریستم...
ملودی ها رو نواختم..
اشکام میچکید...
من هنوز ادامه میدادم
پشتم به جنازه بود...هنوز گریه میکردم
پا شدم..
دیگه نمیشد...مگه اشکام میذاشتن
مگه میشد که من برای خودم بزنم؟