تبليغاتX
دلتنگ
دلتنگ
ثانیه ها پشت سر هم میگذرن...

حتی زود تر از اینکه تو بخوای بشمریشون...

منم نگاشون میکنم...

فقط نگاشون میکنم...حتی نمیتونم لمسشون کنم

دلم برای خودم میسوزه..

شاید قبل از این یه رویای ساده میتونس من و به سمت جلو بکشه

ولی....

ولی...

رویایم هم سوخت...

و فریاد زد...فریاد زد سوختم...

خاکسترش و با سوز و آه و گداز جمع کرد و ریختم توی لجن دونی وجودیم...

شاید که روزی از آن بارور شوم و نوزادی شاید...

....

چه فرقی میکنه که تو بدونی من تو یه روز بارونی و خیس چقدر میتونستم گریه کنم و حتی تو نفهمی که من گریه کردم...

چه فرق میکنه که تو بدونی من میتونم چند تا زخم عمیق و پر چرک روی دستم داشته باشم

چه فرق میکنه...

سوختم..

مهربونم سوختم...

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 20:58  توسط مهسا  | 

نزار فراموش بشم...فقط همین...

همین...

همین...

2 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 18:44  توسط مهسا  | 

من همونم که میتونست خوشگلترین فرشته کوچولوی دنیا باشه...

همونی که از اشک چشات زاده میشد و با هر لبخندت جون میگرفت..

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 19:1  توسط مهسا  | 

توی یه روزه برفی و قشنگ...

توی اون اتاق تاریک و زشت...

توی اون اتاقی که فقط کابوس ها رو به یادم میاره و هق هق های نزدیک صبح...

با بازو بسته کردن چشام همه چیز عوض میشه....

....

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 21:48  توسط مهسا  |