|
دلتنگ
|
حتی زود تر از اینکه تو بخوای بشمریشون...
منم نگاشون میکنم...
فقط نگاشون میکنم...حتی نمیتونم لمسشون کنم
دلم برای خودم میسوزه..
شاید قبل از این یه رویای ساده میتونس من و به سمت جلو بکشه
ولی....
ولی...
رویایم هم سوخت...
و فریاد زد...فریاد زد سوختم...
خاکسترش و با سوز و آه و گداز جمع کرد و ریختم توی لجن دونی وجودیم...
شاید که روزی از آن بارور شوم و نوزادی شاید...
....
چه فرقی میکنه که تو بدونی من تو یه روز بارونی و خیس چقدر میتونستم گریه کنم و حتی تو نفهمی که من گریه کردم...
چه فرق میکنه که تو بدونی من میتونم چند تا زخم عمیق و پر چرک روی دستم داشته باشم
چه فرق میکنه...
سوختم..
مهربونم سوختم...
نزار فراموش بشم...فقط همین...
همین...
همین...
همونی که از اشک چشات زاده میشد و با هر لبخندت جون میگرفت..

توی اون اتاق تاریک و زشت...
توی اون اتاقی که فقط کابوس ها رو به یادم میاره و هق هق های نزدیک صبح...
با بازو بسته کردن چشام همه چیز عوض میشه....
....