تبليغاتX
دلتنگ
دلتنگ
نمیدونم چرا اما دارم مینویسم!

نشسته ام  کنج اتاق سرد وپوشالیم

خسته تر از همیشه...بی هدف و تو خالی..

میدانم که نبودی...

نیستی

و نخواهی بود...

هرگز..

حتی به قیمت نامه هایی که برایت با خون های جاری از دستانم نوشتم

بگزار که در رویاهایم داشته باشمت...

تو را خوب میدانم..

خودم را هم خوب میشناسم..

من و تو هر دو منیم.

نخواه که زندیگم را به پای نداشته هایم ببازم...

نخواه که از برای رویایم کهتو باشی و روزی خواهی سوخت

کلمات عاجز  را به رقص در آورم....

بگزار بمانم...همین کافیست...اگر تو بخواهی..

فقط کنارم بنشین /دلم تنگ است /میخواهم شعر هایی را که سرودم برای تو بخوانم..

تو خوب میدانی و خوب میفهمی کلماتم را...

اگر باشی روی زانوانی مینشینم که روزی به من آرامش میداد

اگر باشی در آغوشی آرام میگیرم که برایم امنترین است...

اصلا صدایم را میشنوی...

صدای من آنقدر ها که میگویند هم گرفته و لرزان نیست..

راستی یادم رفت بگویم..

اینجا دلم زیاد تنگ

 میشود...اینجا زیاد بغض ها راه گلویم را میبندد

اینجا آنقدر ها هم حرف زدن با سایه ها و تاریکی آسان نیست..

اینها زبان مرا نمیفهمند...

 

میدانی همه تلقین است که شادم و بیخیال...

دلم این روزها فقط میلرزد

...

روز شماری ها را از سر گرفته ام...نکند که یادم برود اهل کجایم...چه هستم و چه بوده ام..

نکند که یادم برود عاشق بوده ام روزی...عاشق رویایی که تو هستی...

از همه جای این اتاق نکبتی بوی عطر تو..بوی تمام حرف هایی می آید که تو برایم میگفتی...

ای کاش آتشی بود تا میسوزاندم خودم را عشقم را حتی تو را و این اتاق کاهگلی تن خسته را...

ای کاش چشم های برا قو کشنده ات دروغ بود...

ای کاش اسم تو توی این دنیای پوچ فقط فریب دل های خسته ای چون من بود...

امشب با یادت روی دستم خطی حکاکی میکنم.

//ای کاش همه چیز به این زودی ها تموم نمیشد....

ای کاش توی این بازی لعنتی دووم میوردیم...ای کاش کم طاقت نبودیم..

میفهمی...میفهمی...میفهمی...میخوای بازم اشک بریزم؟

باشه اگه اینطوری جواب حرفامو میدی...اشک میریزم...اصلا برایت اشک هایم را میبارم

ای کاش نمیسوختیم...

 

ایکا ش بازم داشتمت...ای کا بازم میشستی لب پنجره اتاقت  و برام  شعر میخوندی و سوت میزدی..

میدونی که اینا رویای یه دختر 16 ساله نیس میدونی....هر کس  ندونه تو خوب میدونی ....

مید.نی دلم واسه  رنگ چشات تنگ شده..واسه همینه که از من

دریغشون میکنی..

هی دلم حتی واسه نوازش های مهربونتم تنگ شده...

ای کاش ذره ای غرورت و ماله من بود..

ای کاش وقتی من توی آغوش تو میباریدم ...ای کاش وقتی احساس گناه میکردم

سر روی شونه هام میزاشتی و با صدای مهربونت بهم امید میدادی..نه اینکه سرد و با دوام بگویی...آرام بگیر عروسک...آرام..

من نشسته ام اینجا فقط خاطرات را مرور میکنم...کوتاهند  و کسل کننده...کوتاهند ولی پرگناه وهوس ناک

میدانم که فراموشی را ترجیح میدهی...

میدانم که تو هم توی تنهایی هایت اشک میریزی ...میدانم بار ها خودم تری چشم هات و لمس کردم..

تا کی پرغروری تا کی فریبم میدهی..

نکند که روزهای اول را به فراموشی سپرده باشی..

نه دیگر کافیست...در حدی نیستم که مجازات کنم یا ناسزا بگویم..

تا ابد اسیر عشق نا پایدارمان میمینم..

چه با تو چه بی تو..

خاطرات را نوشته ام میگذارم زیر صندلی چوبی  ته حیاط...    وقتی خواستی رد شی یا لگت کن...یا بنشین و رویش  بوسه بزن/همین  

 

پ.ن:دو تا پس ت و با هم فرستادم چون توی فاصله خیلی کوتاهی از هم دیگه نوشمشون!

و این نامه فقط برای توست

امروز 31.3.2006

ثانیه ها بی دوام و کند میگذرند شاید که میخواهند همراهیم کنند...

 این آخرین نامه ایس که برای تو مینویسم...

در هر حال با صدای بلند بخوان و اشک هایت را بیهوده هدر نده..هرگز احساس گناه نکن..میدانی هر چه که بود گذشت و امروز برای پشیمانی و جبران دیر است..

فقط اگر روزی این نامه را خواندی و شکستی...غرورت را کنار بکش به آسمان بنگر...و با تمام وجود صدایم کن..همین

 شروع میکنم گفتنی ها را:

امروز بی تفاوت تر از همیشه روزم را آغاز کرده ام و فقط با دیدن یک تکه کاغذ کاهی ؛این گونه بی غرار شده ام..

توی کاغذ هر چه که بود از آتش هم سوزاننده تر بود...

نه دیگر به برگشت می اندیشم

نه به تو

نه به زندگی...

به فرار از تنهایی هافکر میکنم و آینده تلخ را با نک انگشتان لرزانم لمس میکنم..

امروز آینده را توی رویا میدیدم..نه صورت محزون و بی قرار تو را

نه دستات خیس و سردت را..

نه چشم های گریان وپر خونم را...

آینده مدام با گذشته ها میجنگد و این برای من از هر چیز خوشایند تر است..شاید امروز معنی این حرف ها را نفهمی ولی

بعد ها که به راحتی از من گذر کردی خوب حس میکنی که برای چه اینگونه سخن میگویم..

توی این بازی اجباری تو باختی و من بردم.

تعجب نکن فقط صبر کن تا نامه را تمام کنم.

امروز 63 روز از جدایی کامل ما میگذرد..امروز درست شصت و سومین روزیست که ما عهد بستیم و جدا شدیم....

من از تو به اندازه دریای زندگیم فاصله دارم...روز های اول ستاره ها را با هم میشمردیم..

و امروز من اینجا بی تو میشمارم..چه پر نور و چه کم نور..

هر چه هست؛سنت شکنی نکردم..

روح تو در من ماندگر است...ولی جسمت را از یاد میبرم..

روز های پر خاطره را هر دو لگدمالکردیم و بی تفاوت  ازآنها گذشتیم..

امشب با یادت رووی بام میروم توی تاریکی با سایه ها سخن میگویم  و بی پروا رنگ میبازم..

ساده سخن میگفتیم از آینده و زندگی که در پیش بود

بی توجه به اینه میسوختیم و باد خاکسترمان رابا خود میبرد به دیار آدمک های مرده و بی روح

باد خاکسترمان را به قبرستان خاطره میبرد و ما همچنان میسوختیم..

تازه میفهمم سوزش درونیم از چیست..

تازه میفهمم سردردهای بعد دیدار برای چیست

تازه میفهمم چرا اشک میریختم

تازه میفهمیدم چرا بعد از هر بوسه تمام وجودم از حرارت میسوخت

ما باختیم...ولی امروز من برنده نهاییم!

خودت خوب میدانی که ما هر دو گنه کاریم

نه عشق بی سروسامانی که میدانستیم ناپایدارتر از اشک روی گونه های عاشق است....

یادگاری هایی که دادی روز اول توی صندوقچه قدیمی خاطرات کودکی زیر خروارها سادگی قایم کردم..تا یادم نرود روزی هم ساده بوده ام..

تا یادم نرود روزی پاک بوده ام..

من دین خودم را در آغوش تو ادا کردم وحال نوبت توست
تا بسوزی در آغوش عروسک باکره ای که در آغوش داری ولی فراموش نکن که من هم روزی...

توی غربت میمانم..

خاطراتمان را توی دریای فراموشی رها کن..

یادگاری ها را هم بسوزان و زیر پای مردمان روسپی مدفون کن..

فراموشم کن..

فراموش

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 14:45  توسط مهسا  | 

 

 نشسته ام اینجا٬شعرهایی  که سروده ام میسوزانم

برای دلتنگی ها وقت زیاد است

نشسته ام اینجا سیگار های نیم سوخته را دود میکنم

شراب میخورم٬ شراب ناب

باز هم بهم ریخته ترینم!
باز هم دلم هوای تو دارد

باز هم اگر آسمان می بارید...

دلم هوای تو دارد ...

دیشب خواب تو دیدم

رویا ها به واقعیت نزدیکند

ای کاش باز هم تو شعر هام و زیر لبی میخوندی....

دلم برای تو ت ن گ است...

همین

2 نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 9:33  توسط مهسا  |