|
دلتنگ
|
اونا نمیخوان بفهمن مقصرن...من تلخی میکشم..تلخی..حتی تلخ تر از زرد آب هایی که شبها از استرس بالا میارم..
حتی تلخ تر از لحظه هایی که تورو دور از خودم میبینم...
دارم فرق میکنم...دارم کج میرم...من نمیخوام ....قدم هام من و کج میبرن...
یادت میاد....لحظه شماری برای گرفتن کارنامه با رتبه های یک رقمی توی مدرسه...با اون همه شادی...بدشم تابستونو تولد و مسافرت ...
حالا ببین....نفرت از دیدن نمره های بد.....گریه های یواشکی...دور شدن صد درصد از تو....با این همه غم ....بدشم تابستونی که نه بیرون رفتنی داره...نه مسافرت تنفر آمیز....نه حوصله...فقط دوباره کتاب و کتاب...
میدونی چرا؟
خودت خوب فک کن...
اونا خواستن تو بسوزی....به پای حماقت هاشون...
فک کن چقدر قشنگ داری پست میشی...ببین چقدر قشنگ داری خاکستر میشی...ببین همه دارن یه جوری نگات میکنن....بببین که تو چقدر ناز چشات و به روی حقایق بستی...
دارم فکر میکنم...میخوام نماز بخونم....میخوام بشم...میخوام بشم...مهساااا....نه دلتنگ ۲-۳ ساله...
نه اون آدمی که همیشه هر چی بدیه بهش ختم میشه...
میخوام بزرگ شم...میخوام بفهمم...میخوام وایسم و به اون آشغالا که تا اینجا کشوندنم پشت کنم...
خدایا فقط کمکم کن....
فقط کمکم کن....
کمکم کن...
کمک..
اینم یه نوشته پرغم:
بشین اینجا کارت دارم...اونجا نه...میخوام بچسبی بهم...میدونی چند روزه دلم میخواد باهات حرف بزنم ولی نیستی..؟
داری بی وفا میشی آره؟
خوبه باز اسم بی وفا روت هست و مثه بعضیا گمنام نشدی...
دلم واست شده بود قد اون ته سیگارای توی جاسیگاریت...
خیلی خسته شدم...دلم میخواس فقط با تو درد و دل کنم...مثه قبلنا که کلی باهات حرف میزدم...یکی من میگفتم و یکی تو...آخرشم با خل بازیامون از یاد هم میبردیم سختی هارو...
همیشه تو میگفتی هنوز مونده بزرگ شیم...آدم بزرگا کلی مشکل دارن که ده برابر مشکلای ما سخته...
منم پیشه خودم همیشه فک میکردم..کسی که شوهر داره مگه میشه دوس پسرش ولش کنه و بره...
واسه همین هیچ وقت حرفت و باور نمیکردم...
توی این یک سال..اندازه 2 تا پاییز عقلم قد کشیده..میفهمم که تنها مشکل ما آدما جدا شدن از عزیز ترینمون نیس...کلی مشکل ها هس که حتی نمیتونی با کسی در میونش بزاری..یه جوری خودآزاری که نمیشه ازش خلاص شد..
خیلی خستم هی میفهمی؟ خیلی خستم...
دیگه دلم نمیخواد از پیشم بری..دیگه دلم نمیخواد این حرات خیالی وجودت و که بهم آرامش بده ازم دریغ کنی...
میترسم گمت کنم و دیگه حتی از تو صندوق چه قدیمی هم پیدات نکنم...
میخوام قابت کنم بزنمت روی دیوار روبه روی تختم که وقتی صبح از خواب پامیشم یادم نره تو پیشمی و دیگه نگم هییی بی وفا کجایی پس...تا چند روز دیگه باید بشمرم..خسته شدی؟
خودم خوب میفهمم دلت نمیخواد بیشتر از این حرفای بچگانم و بشنوی.....
چیکار کنم..همینه دیگه آخه خیلی بده آدم دیر به دیر تنها بشه...
وقتی همش همه دورو برت بپلکن و نزارن با خودت و عکس یار بی وفا خلوت کنی ...کلی حرف میمونه گوشه دلت که نه میتونی تفش کنی بیرون....نه میتونی داد بزنی و به همه بفهمونی که هنوزم توی دلت جا داره اون بی وفا...چه کنم که تو خودت من و نمیخوای..
اما عیب نداره من و همه این دیوارای سیاه خوب میدونیم بر میگردی یه روز..
آره یه روز..
میدونی تا میومدم حرف بزنم این بغض لعنتی همیشگی که دیگه با تموم وجود من هم آغوشی میکنه میترکید...میدونی دیگه حتی نمیتونستم بگم تو بی وفا شدی...
دیگه روزایه جداییم با انگشتای لرزون و سردم نمیشمرم
نیستی...نیستی...هیچوقتم نبودی...
این روزا گلوم میسوزه...انقد زیاد که دیگه بی اهمیت شده...
اون روز مددعی عشقی بودیم که نبود...
اون روز عشقی و پنهان میکردیم که نبود...
دارم گریه میکنم نه به خاطره اینکه دیگه دوستم نداری...به خاطر اینکه از اول دوستم نداشتی گریه میکنم..
نمیدونم باید برم..یا بمونم و به اتاق تاریکت که دیگه حتی چراقاشم روشن نمیکنی٬ خیره بمونم...
میدونی الان ۴ ماهه که حتی سایتم روی دیوارا ندیدم...دیگه حالتم از کسی نمی پرسم ٬شاید به گوشت برسه و ناراحت شی که فدایی داری
بیا پیشم...بمون اینجا کناره من..
ستاره میشمریم دوتایی...
بیا پیشم فقط همین...
تا ۱۰۰ روز میشمرم...شاید دوباهر ببینمت...