|
دلتنگ
|
آمده ای تا جانانه ام شوی؟!
من اگر جانانه نخواهم چه؟
دوستم نداشتی که رفتی!
حالا که برگشته ای گناهم چیست!
زیبا تر نشده ام
فکرم هم تغییر نکرده...
زنده ام در پناه خانواده ای که غربت چشم هایم را ندید...
زنده ام به گمانم پشت سایه خیال تو
روز ها را دو تا یکی می پرم...
عقربه ها را هم دست کاری نمیکنم..
دلم پر نیست...ذهنم هم دیگر نمیپرد سر بام خیال
صورتم شاید دوباره رنگش را پیش چشمانت ببازد ولی
لبهایم هم دیگر لبخندی ندارد تا ببخشد به تو
دستهایم پر رنگ اسارت است...
پاهایم را ببین روی فریاد ها قدم میزنند
چشم هایم چه شد؟!دیگر حتی به زور تورا میبینند
برگشته ای که بمانی و زندگی کنی؟!
یا باز هم هوس تازه ات مرا نشان کرده...
تیر رهایی را ببخش...
من زنده نیستم!
خیلی آروم سیگار و از لا به لای انگشتام بیرون میکشی و با یه لحن کش داری که مثلا میخوای ناراحتیت و بهم بفهمونی خیلی آروم میگی:بهت گفته بودم فقط دو سه تا پک....
سرم و بالا میگیرم تا بتونم صورتت و ببینم ولی نور خورشید مستقیم به صورتم میتابه اونیکی دستم رو صورتم میگیرم تا برای چشام سایه بون درس کنم....
بعدشم اخمامو و تو هم میکنم و میگم:خیلی خستم پسر...خیلی خسته...انقد زیاد که برای تسکین اعصابم حاضرم تمام کشیدنی های دنیا رو بکشم...تو هم صورتت و شکل علامت سوال در میاری من هنوز حرفم و قطع نکرده علتش و برات میگم:هی.توی این یه سال هزار تا حرف از هر کس و ناکس شنیدم ولی حتی اجازه ناراحت شدنم نداشتم...الانم که برای دیدنت کلی اعصابم ریخته بهم ...حاضرم شرط ببندم هنوز هم مامان داره توی دلش واسه من نقشه میکشه و هر چند ثانیه یه بار فقط آآآه بلند میکشه...باورت میشه بعضی وقتا دلم براش میسوزه...حرفم و قطع میکنی و میگی :از همشون متنفرم آدم های هوس بازی که برای چند ثانیه خوشی اسیرهایی و بارور شدن که حتی کسی نیست که زندگیشون و تضمین کنه...معنی حرفت و خیلی خوب میفهمم و برای چند دقیقه هر دو ساکت میشیم...
توی ساحل با پاهای برهنه قدم میزنیم و هر چند ثانیه یه بار نوک انگشتای پامون و به خاطر سوزش جمع میکنم ...
چه لذتی داره در کنار تو قدم زدن...عاری از هر درد و ناراحتی...روی موهام دست میکشی و میگی میخوای بدوییم...منم دستات و محکم تر توی دستام نگه میدارم و میخندم ...بعدشم تورو میکشم به سمت جلوو کلی میدوییم...فقط صدای خنده های ما توی ساحل شنیده میشه...
خسته میشیم نا خودآگاه هر دو باهم روی ماسه ها دراز میکشیم و نفس زنان با کلمات بریده بهت میگم :چشات و ببند و به هرچی که دوس داری فک کن...
خودمم چشام و میبندم و به این فک میکنم چه امنیت غیر قابل انکاری داره...چقدر در کنارش خوابیدن لذت بخشه بعدشم توی ذهنم تجسم میکنم که داری به چی فک میکنی..
یواشکی چشام و باز میکنم ولی دیگه خبری از آفتاب نیس...باز هم ابرهای حسود دارن به سمتمون میان...یاد اولین روز آشناییمون افتادم که همون موقع بارون شروع به باریدن کرده بود و از اون به بعد دیگه تنهایی همدیگرو ندیدم و همیشه بارون هم توی دیدارامون خود نمایی میکرد شاید میخواست توجه تورو به خودش جلب کنه ...ابرها خیلی حسودن انقدر زیاد که برای لمس کردنت قطره قطره میچکن و روی پوست تنت تا سر بخورن ...میتونم حس کنم که چه لذتی میبرن و زیر زیرکی چه خنده هایی میکن...
مهم نیس..تو خیلی خوبی آخه...دستم زیره سرت و جابه جا میکنم و سعمی میکنم با دستام صورتت و لمس کنم...اولین جایی که دست میزارم روی دوتا بر آمدگی خیلی نرم و لطیفه که بعید میدونم بهشون لب بگن شاید چند تا گلبرگ رز و روی هم گذاشتن جای لبهای تو...بعد هم کمی بالاتر یه بینی صاف و استخونی که حتی کوچیکترین ناهمواری هم روی خودش نداره...کمی بالاتر دستم میخوره به موج های دریا مسلما مره های هیچکس همچین تابی و نداره...
سرت و کاملا به گوشام نزدیک میکنی و خیلی آروم د/و/س/ت/ د/ا/ر/م و هجا میکنی...این جمله رو هزار بار هم بیشتر شنیده بودم ولی انقدر لذت بخش نبود...تمام وجودم به لرزه افتاده ....با نوک انگشتام درس کنار تو مینویسم من بیشتر...خودم و میچسبونم بهت و میگم چشات و باز کن و کنارت و ببین...بدون هیچ حرکتی میگی ولی من بیشتر ...تعجب میکنم و میگم تو که ندیدی..با خنده های شیطونت میگی حرکت انگشتات و حس کردم..بعد هر دو میخندیم...بهت میگم نمیخوام دیگه تورو از دست بدم...قل میخوری و درست میای روی تن من ...سنگینی وجودت همراه با حرارتی که از تنت روی بدنم میشینه بهم آرامش خاطر میده...لبهات و روی لبهام میزاری و کوچکترین لغزشی هم بهش نمیدی...انقدر بیتاب میشم که دلم میخواد هر لحظه تمام وجودم و تسخیر کنی...ولی تو...بعد لب ها تو در امتدا خط گوشه لب من به حرکت در میاری و به لاله گوشم میرسونی انقدر تنم میلرزه که تو نگران میگی سردته؟منم با صدای لرزون میگم نه...بعد خیلی سخت چیزی و که تو ذهنمه آروم آروم برات میگم:میشه هیچوقت نری؟میشه پیشم بمونی؟من بهت احتیاج دارم ...برای داشتنت تمام پل های پشت سرم و شکستم به امید اینکه با هم برای خودمون پل بسازیم که از روش رد شیم و برسیم به بینهایت..از خیلی ها گذشتم حتی ....میخندی و گونم بوسه بارون میکنی و میگی حتی از اون پسر موبور و چش رنگی که همیشه برات گوشه پنجره میشست وصدای ضبطش و زیاد میکرد و شعر میخوند؟ منم میخندم به اینکه چه قشنگ این چیزارو هنوز به یاد داری... بعد هم برای ابراز محبتم دستام و روی کمرت قلاب میکنم و محکم به سمت خودم میکشم.....
بلند میشی و من و مثه یه طفل شیر خواره توی آغوشت میگیری و به سمت دریا میبری...این و از صدای شالاپ شالاپ آب میشنوم...بهم میگی چشات و باز نکن...منم بر خلاف میل باطنیم میگم کجا داری میری...میگی میخوام آزادت کنم دلم نمیخواد مثه ماهی آکواریومی زندونی باشی تو باید توی دریا رها باشی....میگم خودت چی؟خیلی غمگین میگی من همیشه باهاتم هیچوقت ازت جدا نمیشم....
من بهت اطمینان دارم برای همین کوچیکترین حرکتی نمیکنم...آب تمام تنم و در آغوش گرفته و هر چند ثانیه یه بار موج با شدت به صورتم میخوره...بهت میگم میخوام بغلت کنم....ولم میکنی میرم زیر آب با زحمت خودم و بالا میکشم....بغلت میکنم و لبهات و میبوسم...چشم هات باهام حرف میزنن..خودمون و تو آغوش آب رها میکنیم