تبليغاتX
دلتنگ
دلتنگ

به یاد روزای

چشم چشم دو ابرو

به یاد روزای کلاغ پر

به یاد روزای زمستونی و خیس می نویسم ...

دارم متولد میشم توی وجود کثافت تو

توی اون سلول ها

میون همون بافت های خونی و چرکی

میون همون رگ های سیاه و خشکیده...

زیر همون خاکسترهای سیگار ندفه ام را میبندند

توی همون دود های وحشیانه جون میگیرم

زیر تورم سایه ها به دنیا می آیم

توی آغوش روشنایی زاده مییشم

و در آغوش باد قد میکشم

امروز جشن تولدم را میگیرند

بوسه بارانم میکندد

مهم هم نیست

تنم تب دارد و لبهایم زوق زوق میکند

مهم هم نیست

نفر قبل که بوده که بوسه روی گونه ام کاشته

مهم هم نیست..بوی عطر چه کسی فضای خواب آلود اتاق را

جان بخشیده..

مهم هم نیست چند ساله می شوی...

مهم هم نیست تا کجا باید رفت و حتی به عقب

نیم نگاهی هم ننداخت

مهم هم نیست.....

مهم هم....

مهم...

مه..

میتونی فک کنی که شب تولدم

چشام خیس و ورم کردست

دارم از پنجره به بیرون نگاه میکنم

حس تنفر به نزدیکانم..آزار دهندست

دلم میخواد بپرم بیرون و دوتا سیگار کپتین بلک

بگیرم و بیارم کنج دیوا ر بشینم و چشام و ببندم و بکشم

دست خیالمم بگیرم و از جایی که هست دور کنم

اصلا دلم میخواد برای همه مهمون هایی که دعوت کردم

یه دروغ سرهم کنم و قالشون بزارم..مثه تو که

قالم گذاشتی و هنوز هم منتظرم..

اصلا دلم میخواد صدای ضبط و بلند کنم

و تنهایی برقصم...

اصلا دلم میخواد..که دلم هیچی نخواد....

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 2:57  توسط مهسا  |