تبليغاتX
دلتنگ
دلتنگ

خسته شدم از تو از خودم!

ار وجودم که باعث میشه بالا بیارم!
خستم از زندگی بی هدفم!

که بی فکر جلو میره!

همون زندگی که توش پره دروغه!

همون زندگی که من حالم ازش بهم میخوره!

دلم میخواد تمومش کنم!

یه جورایی از یکنواختی در بیام!

میخوام تنوع داشته باشم!

میخوام مثه بد بخت ها نباشم!نمیخوام احساس پوچی کنم!

چرا کسی نمیفهمه من دلم کوچیکه چرا هیشکی نمیاد بهم محبت کنه؟چرا من همیشه کمبود دارم؟!

چرا همه فراموشم میکنن!؟

چرا من توی بچگیم لاغر بودم و هیشکی لپم و نمیکشید؟!

چرا حالا که بزرگ شدم!همه ازم متنفرن ؟!

چرا من زندم؟!چرا من بدبختم!؟چرا من احساس یأس میکنم؟!

چرا فکر میکنم که دیگه نمیتونم؟

چرا دارم میپوسم!

چرا درک وجود نداره...

چرا زندگی فوت شده پیش خدا..

چرا من تنهام...چرا میخوام زندگیم و پر پر کننم!

حس میکنم دارم تموم میشم!

حس میکنم دیگه نمیتونم حررف بزنم..

دلم میخواد بالا بیارم...

دلم میخواد استرس داشته باشم!

دلم میخواد...

نه دیگه از تو اوققم میگیره!

من زندگی میخواام

من میخوام باشم!

میخوام کسی باشه که منم آدم حساب کنه!میخوام منم نظر بدم!میخوام بگم من هستم!منم ببینید!

دلم سرد شده!دلم داره یخ میزنه!

ولممممممممم کنید!

تنهام بزارین....

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 21:6  توسط مهسا  | 

هوای کثیف صدای بوق ماشینا قار قاره کلاغا...فریاد مادری که چادرش تا نصفه رو سرش کشیده شده..چشمای خیس دخترک که بعید میدانم باکره باشد...

دود سیگار من...چشمای پر خون تو توی خاطرات من...سردی دستای باد..خیسی چشمای ابر...

پاهای خسته من...سردرد طولانی ...رویای قاطدک خواب...شب شیشه ای شکست..خنده های تلخ..

گریه های من...خنده های تو...حسودی من...غرور دخترک که با توست...اشکای گرم من...نیش خند های زجر آور تو...خون دست دخترک....زجه های مادر دخترک...نگاه های خیره من...تشنگی نگاه تو...

بارون شر شر...اشکای شر شر...میخندم من به تو...میدزدی نگاهتو...

2 نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 18:41  توسط مهسا  |