|
دلتنگ
|
تا اشک هایم را در خلوت وسفیدی ببارم...
و از بالا به هوس بازی های تو نگاه کنم...تا باورم شود که تو...
خدا مرا در آغوش میگیرد و من بی مقدمه روی لب هایش بوسه میزنم..خداوند دوستم دارد...
ولی من فقط به چشم یک پیر مهربان نگاهش میکنم..! احمقانه است که خداوند به من پیشنهاد هم آغوشی میدهد..!در حالی که من او را مثل پدر دوست دارم..!
این روز ها فکرم بالا و پایین میپرد و گاهی آنقدر تند میدود که محکم به زمین میخورد...!
دست هایم باز هم فراموش میکنند که با نام تو رقص اندام نکندد و من بی توجه به گذشتته ها باز هم گوشزد میکنم که نام تو گناهست همییین...
شاید باید باور هایمان را تغییر دهیم!و به یاد بیاوریم که این خداست که پرواز میاموزد..
و من میتوانم پر بزنم٬به تنهایی پر بزنم٬روی درخت گیلاس ته باغ بنشینم و یادگاری بنویسم..
روی تنه درخت قلب بکشم و نام تو را تحریر ی بنویسم....
ولی چه فایده که تو پر زدن نیاموختی..!
خدا تو را هم دوست دارد٬ولی تو او را از یاد برده ای٬و من برایت دعا میکنم که او تورا از یاد نبرد..
آمین..
گفتم بنویسم برای خواب...
گفتم بنویسم واسه چیزی که برگشتش محاله...
اوهوووم٬کلی دلتنگیو از اینجور چیزا
بازم اعصاااب داغون و معده درد ...
بازم چیزی که همیشه بر گشتش و تو ذهنم خط خطی کردم...
ماه من شکست....ماه من شکست و توش و دیدم...!ماه من شکست...توش سیاه بود...
درست بر عکس چیزی که تو نقاشی ها میکشیدمش
شکستم...!شکستم!
به ته خط! نه نه! به وسطاش رسیدم! همونجایی که نمیدونی چقد دیگه باید ادامش بدی تا تموم شه...
یادته تابستون ۲سال پیش؟!
همون چیزی که همیشه تو خواب میدیدیش! واسط شده بود کابووس تلخ؟!
حالا برگشته! نه کابووس نیس !
من ترسیدم!
من دارم میترکم!
من میترسم از اون روزا...
من دیگه...
خدایا به خودت توکل میکنم!