تبليغاتX
دلتنگ
دلتنگ
مینویسم روسپی...

و بلند میخونم..! چقدر درد ..چقدر غم...

تنهایی سکوت سرما...همدم این تن خسته...

یاد روزای تلخ و شیرین دو نفره یاد روزای کلاغ پر..

یادر روزایی که دوتایی دست تو دست هم تو کوچه های خلوت پرسه میزدیم و بعد از هر چند قدم بر میگشتیم و جای پامون و روی برفا میدیدم.....

یاد تمام اون روزا که بستنی های هم و لیس میزدیم و تو کوچه میدوییدیم...

یاد روزایی که تو گریه میکردی و من از گریه تو گریم می گرفت..

یاد روزایی که من کتابخونه نیمرفتم و میشستم تو محوطه تا تو بیای و دوتایی بشینیم درس بخونیم...

یاد سیگار کشیدنای یواشکی...

یاد بوس کوچولوهای و وحشی...

یاد روزایی که سرت و روی پام میزاشتی تا آروم شی و من مثه یه نینی نوازشت میکردم...

یاد دوست دارم هایی که تو گوشم زمزمه میکردی..

یاد رقص های دونفره که تو مهمونی ها با هم میکردیم..

یاد دستی که دور کمرم حلقه میکرردی...

یاد اون حس مشکوک ...یاد اون تبسم مغرور...

یاد شبی که گفتی ماه من شو..

یاد روزی که گفتم روشنی زندگیم شو...

یاد حرفای پنهونی که یواشکی کنج دیوار نوشتیم...

یاد گناه هایی که من کردم و ازم گذشتی..

یاد شب پره ها که تند تند میمیردند...

یاد روزای آخر عاشقی..

یاد شب های کم نور سادگی....

یاد دست های گرمت که ازم گرفتی...

یاد لب های سردت که ...

یاد از یاد بردن من..

یاد از یاد رفتن تو...

یاد لحظه خدافظی...

یاد در آغوش هم پریدن و دلواپسی...

یاد خدا حافظی یاد خداحافظی...یاد خداحافظی...

یاد هیچیک نکردم...

2 نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 20:30  توسط مهسا  | 

چند روزی میشود که دیگر خاطرات را بی تفاوت تر از قبل ورق میزنم٬انگار نه انگار که تو شاهزاده بودی و من ...!

فردای بی کسی که فرقی نمیکند!چه روز باشد چه شب! فقط باید چشم بسته رفت!

من حتی گاهی به فارغ شدن می اندیشم٬برایم زیباست که در رویا از آنکه مثل توست بارور شوم و بعد..!

شاید هم سقط جنین جالب باشد ولی من هنوز به زنده بودن او می اندیشم..!
/...

کتاب نیروانا را ده باره میخوانم وهر بارتازه تر از قبل میشوم!...

و یاد او می افتم که همیشه میگفت تانفس هست باید دوید ..!
میدوم...

میدوم...

میترسم از ایستادن میترسم از قدم زدن ها حتی...

و من هنوز فکرم دنبال توست...

شبیست بی ستاره٬من باز هم بارور شدم..!
همین شیرین است...!
دیشب آمدی درست وقتی که همه خواب بودند٬انتظار داری بگویم و آنها باور کنند که این کار توست؟!

اوه خدای من..!

نمیدانم فکر توست با خیال من...هر چه هست لزج و لغزنده..!

استفراغ میکنم  و ستاره میدرخشد..

من استفراغ میکنم و باز هم ستاره میدرخشد...

برایم شعر بخوان..

برایم شعر بخوان..

درد میکشم...آرامم کن...نوازشم کن...

خسته ام...خواب های رویایی که رهایم نمیکنند

و من خواستم اما نشد٬ولی تو هنوز هم نمیخواهی...!
.

ا

 

2 نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 21:45  توسط مهسا  |