|
دلتنگ
|
یه چیزی تو گلوم وول وول میخوره..
بسته سیگار و در اوردم گذاشتم جلوم ...هر چند دقیقه یه بار یکی از توش در میارم...
نمیدونم چیشد که کارم به اینجاها کشید...!
شاید چون اولین بار این تو بودی که ازم خواستی سیگار بکشم و آرووم شم!
سیگار یا سیگاری!؟!تو بگو سیگار یا سیگاری؟!دِ لعنتی بگو....
مهم نیست؟از اولم برات مهم نبودم..!
هوا سرده ولی من احساس گرما دارم..هنوزم دلم نمیخواد که چیزی بنویسم!
مگه جز تکرار چیزیم میشه نوشت؟!
تو بگو !!
خسته شدم بس که برات گفتم و نوشتم٬میخوام صدای قشنگت بازم توی اتاق من بپیچه...
یاد اون روزای بنفش و آبی افتادم..همونایی که الان دارم توی تقریم خط خطیشون میکنم..
اون روزایی که واسه دیدن هم ثانیه شماری میکردیم..
یاد روزی که وقتی از پله ها بالا میومدی و صورت مثل گلت و دیدم تمام دردای زندیگم گورشونو گم کردن
یاد روزی که آغوشم و برات باز کردم و با تمام وجود داشتنت و لمس کردم..
یاد بطری ویسکی....یاد پاکت سیگار...
یاد خستگی بعد رقص...یاد دو نفره رقصیدن...یادته!؟دِ لعنتی چی شد اون همه احساس!؟
بریدم٬خستم...خسته از حرکت عقربه ساعت..خسته از فریاد سایه...خسته...
وقتی یادت میکنم..سرم درد میگیره٬احساس میکنم دلم میخواد بیفتم یه گوشه و همه لهم کنن!
پسر خیلی بی تفاوت شدی...
گاهی وقتا حس میکنم عاشقی درد داره...! دردی که با دیدن چشای تو آروم میشه...
روزا که از خواب بیدار میشم دلم میخواد چشام و ببندم و ستاره بشمرم..
..
هنوزم نشستم این گوشه٬ سیگار دود میکنم..!
ستاره میشمرم..با یادت هم آغوشی میکنم...
قلم و گذاشتم کنار دارم به کاغذای خط خطی نگا میکنم...!
نمیدونم کجای این شب های تیره میشه تورو پیدا کرد...