|
دلتنگ
|
هنوزم وقتی از اون کوچه لعنتی رد میشم
سرم و بالا میگیرم و به پنجره اتاقت خیره میمونم
نیستی..نیستی..هنوزم نیستی
میگن فرق کردی
میگن بزرگ شدی
میگن دیگه مثه قدیما دیوونه قایم موشک بازی نستی
مهم نیست!
من چشم میزارم
وقتی تا 100 بشمرم و برگم
پشت اون دیوار آجری پیدات میکنم
بعدم یواشکی مثه قدیما لپت و بوس کوچولو میکنم
من احمق نیستم! بهم نخند...
دیگه مهم نیست که احساس گناه کنم یا نه
همه چی عادیه
به جز غربت تلخ تو چشمات
و حرفات که میخوان بهم بفهمونن
فراموش شدم!
میشه خودم و بزنم به نفهمی و بازم دنبالت بگردم
درست وقتی که تو سرم داد میزنی و میگی گورت و گم کن
من لبخند بزنم و سعی کنم که وانمود کنم که نشنیدم
بعدم از تو کولم سیگار نصفه شکسته در بیارم و زیر نم نم بارون
دود کنم و از ته دلم آه بکشم و قدمام و سریع تر بر دارم
تو بهم فحش بدی و من سریع تر بدوم!
تا لحظه هم آغوشی!
وقتی که دیگه راه فرار برات نمونده٬سعی میکنم که با تموم وجود حست کنم
...
میشه فراموشت کرد؟
خودمم دیگه نمیفهمم چی میگم!