تبليغاتX
دلتنگ
دلتنگ
همین دیشب بود که آمدی درست مثل گذشته٬نرم روی خاطراتم نشستی

خواستی تا بودنت را کنار هم جشن بگیریم٬شمع آوریدم روشن کردیم...رو به روی هم نشستیم

به هم خیره ماندیم...

تیک تیک ساعت ...مدام میکوبد افکارم را..

مدام محو میشوم..

مدام..

نگاهم میکنی٬ برق نگاهت دیوانه ام میکند..

دست هایم ام دست هایت را میفشارند...

نگاهت میکنم..لب هایم اما! آآآه لب هایت را ..

خوابم٬افکارم میکوبد به سقف...

پرواز میکنم٬اوجمیگرم ...

پشت تپه های فراموشی مینشینم..سیب میخورم..

خاک را مینویسم٬باد را میچشم...

آهسته میشوم...نرم میشوم..

آمدی باز! بیدار میشوم...خوابت میکنم..تنهایم میکنی؟! رسوایم هم !

افکارم خیسند..پلک هایم میپرند...میپرند؟!..پروانه اند مگر؟!

شم ها میسوزد...میان دود محو میشویم...روی خاک مینویسم برو..میروی..

میروی...میروی..صدایت میکنم...برگرد...برگرد...هنوز هم میروی...

فریاد میزنم..میخواهمت...قهقه زنان بر میگردی..منتظر بودی انگار..

ثانیه میکوبد هنوز..باز هم آمدی؟لیوان ها را با هم پر و خالی کنم؟

شمع میسوزد..سیگار میکشم...خاکستر دست هایم را جزغاله میکند...

بوی فاضلاب می آید...یر آب چکه میکند..

tv میبینیم! از همان زیادی سکسی ها...آب میشوم.ذره ذره...تکه تکه میشوم..

اختیار از کف میدهیم..! شیر آب...آآآآه چکه میکند..

گرم میشویم..صدای هوس اتاق را جان میبخشد..

ثانیه میکوبد هنوز...شمع ها میسوزند...پلک هایم پر پر میزنند!...

بی جان میشوم...بوسه بارانام میکنی...

در آغوشت میغلتم...

گریه ام میشوی...همان اشک هایم که سرد میشوند...

از چشم هایم میباری...

وقت رفتن است..ثانیه ها عجیب میکوبند...محو میشوی...شیر آب چکه میکند..

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 2:37  توسط مهسا  | 

همین دیروز بود که بعد ۱ سال متولد شدم!

انگار نه انگار که متولد شدن درد دارد!

اصلا نه درد داشت و نه جاییم سوخت!

فقط بی وقفه گریه میکردم...

خب ! دلتنگیه دیگه...

ثانیه ها رو میبینی؟!

دلم میخواد روشون دراز بکشم !

تو هم روی عقربه دقیقه ها کنارم بخوابی !

بعدم دوتایی باهم ساعت ها بچرخیم ..

یه حس نو دارم..

حسی که دیگه تکرار نمیشه..!

آخه دیروز فقط  ۱ بار در سال تکرار میشه..

مثه روزای بی کسی نیس که هر روز تکرار شه..!

وقتی گفتن قبل فوت کردن شمع ها آرزو کن !

خندیدم آخه آرزویی نداشتم که بکنم..

شمع ها فوت شد ! درست ۱۷ تا...

تو هنوز هم بچه ای !...

مهسا هنوز هم بچه ای..!

نباید ببینی ..نباید بشنوی..زیادی توی اوج پرواز میکنی !

دِ آخه لعنتی٬تو که پرنده نیستی...

تو فقط مهسایی ! همون مهسایی که فقط بلده دلتنگی کنه

تو همون مهسایی که از جمعه ها تنفر داره..

تو از این دنیای به این بزرگی فقط یاد گرفتی که مست کنی و سیگار بکشی

تو یاد گرفتی که ببینی و دیده نشی..!

یاد گرفتی بسوزویی و سوخته نشی!

اما کوچولو کی گفته که باید زنده بمونی؟

اون خدایی که تورو محکوم کرده الان کجاس؟!

اوهووم ! همون و میگم که گفته باید بمونی و بسوزی ...

بهش بگو..! بهش بگو..بره گم شه...

چرا میترسی بهش بگی حالت ازش بهم میخوره؟!

چرا میترسی بگی مسبب همه بدبختی های تو اونه؟!

چرا بهش نمیگی عقده داره؟!

ایکاش راست بود این که میگن خدا میفهمه !...

من دارم با چشای خودم میبینم که حتی یک بارم تلاش نکرده که بفهمه ..

چه دنیاییِ دختر..

دنیا که نه ! چه لجنزار شیرینیست !

هی کوچولو وقتشه که بهت بگم تولد مبارک

وقتشه که بگم...! ورود به دنیای ۱۸ ساله ها مبارک

کوچولو..تولدت مبارک

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 14:26  توسط مهسا  | 

شاید نوشتن من یه بهانه کوچیک باشه واسه خالی شدن از تهی بودن ها..و تنهایی گریه کردن هام..

کدوم خدا؟!

کدوم عشق؟

کدوم شعر؟

کدوم قاصدک!؟

نگام کن...میبینی؟! میترسم قدم آخر و بر دارم...میترسم چون دیگه باید چشام و باز کنم و چیزایی و که تا حالا نخواستم و ببینم

اینجایی که الان ایستادم٬ آره درست همینجا٬واسم خاطراتی و یادآور میشه که خیلی تلخه! خیلی تلخ..چیزایی و یادم میاره که هیچوقت نخواستم دوباره تکرار بشن..ولی!!

تکرار تکرار تنهاییست..!

هی پسر من خیلی پرم از تهی بودن..از هوس بودم!!! میفهمی؟! از هوس بودن..

میشه رفت؟

میشه مرد؟!

میشه بازم خواستت؟!

میشه بوسیدت؟! از همون بوسه های وحشی ولی آروم..از همونایی که بیشتر به هم وابستمون میکرد؟

..

خستم ٬ خیلی خسته..

نمیدونم این حس لعنتی کی میخواد تنهام بزاره...

فقط دلم میخواد وقتی که باز هم از تنهایی آبستن میشم٬تو کنارم باشی..

تو دستای سردمو بین دستات بگیری و بعد هاااا کنی٬تا گرم شم..

میفهمی!؟ گرم شم

سردی وجود من فقط تو آغوش تو پنهون میشه..

هی پسر

یه کاری کردم که نمیشه به کسی گفتش! یه کار بد..شاید واسه همینه که بازم داغون شدم

میشه بازم دلیل بودن باشی؟!

میشه بازم دلیل شکستن باشی؟

تنم درد میکنه...تمام تنم درد میکنه٬حالت تهوع دارم..! میخوام بالا بیارم...سرم درد میکنه...

اینا نشونه چیه؟! تو بهم بگو..

صدد بار با خودم تکرار میکردم٬مهسا...مهساا نزاری اشکات و ببینه ٬ نزاری فک کنه تو ضعیفی...

انقدر تکرار میکردم که حالم از خودم بهم میخورد...

یعنی ممکنه بازم پیشنهاد کنی که دستای هم و بگیریم و تا دم خونتون بدوییم!؟

خب٬پسر دویدن با تو برام لذت بخشه....

دارم حسرت روزایی و میخورم که به امید آینده میگذشتن!

همه رفتن! همه تنهام گذاشتن...چند روزه که هیچکس حوصلم و نداره..

خودم خواستم برن!

کسی جای تورو نمیتونه بگیره!

کسی نمیتونه مثه تو بهم محبت کنه.... هیچکس نمیتونه...

..

میترسم..!

این روزا معلوم نیس جای سیگار چیو دود میکنم!

شایدم میدونم ! اما خودم و به ندونستن میزنم...!

تو نمیدونی که من چند روزه عجیب بی قراری میکنم...

من و ببخش !
من و ببخش!
منم خیلی وقته که بخشیدمت!

بخشیدمت به غریبه ...

2 نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 14:35  توسط مهسا  |