تبليغاتX
دلتنگ
دلتنگ

نم بارون
بوي خاک
دستاي سرد
چشماي خيس
دلي که خيلي پر پره
وقتي بغضم و فرو ميبرم
چشمام و باز ميکنم و ذل ميزنم توي دو تا چشم باروني
چهار تا ديواره سفيد
که تورو ياد بهترين روزاي زندگيت ميندازه
دو تا بال پرواز ميخوام
واسه اينکه پر بزنم و بيام درست کنج دلت بشينم
وقتي چشات ميخنده ؛ دلم  آروم ميگيره
بوي ابر مياد؛ بوي زندگي ؛ بوي تولد
حس گنگ خواب و توي سرم  خيلي وقته که چال کردم
تو که گناهي نداري اگه چشماي نا اميد من ميباره
تو که تنها نبودي و نميدوني تنهايي توي اوج سياهي يعني چي
تو فقط ياد گرفتي که بايد لبخند زد
تو هميشه از گرمي دستاش بي نصيبي
تو باروني ! تو درست يه قطره اشکي توي چشماي مسافر
تو حتي ميتوني بهونه عاشقي پاييز بشي
بي دليل ...بخندي و گريه کني..
تو ميتوني بسوزوني ولي سوخته نشي
اين يعني باور اين يعني حس اين يعني تو
بايد عبور کرد از همه لحظه هاي خموش
اين شب ها صداي هق هق هاي مرا به پوچي ميکشند
انگار تمام شده باشم...انگار که نه
شايد که تمام هم شده باشم
سردي و بي تفاوت
پر شده ام از خالي شدن ها
چقدر تکرار ميکنم که تکرار تنهايي هاست
تمام در ها که بسته ميشوند
تو فقط بايد نگاهت را به تنها روزنه بدوزي
قلب تو چه کوچک بود و بي تحمل
و قلب من عجب وسعتي داشت
اشک هايي که ميچکند
چکه چکه
آب ميشوي ! لحظه لحظه
اين جا غريبه ها که لبخند ميزنند غريبگي هم نميکنند
به آغاز نيستي که فکر ميکنم
غرق خواهش ميشوم
تمنا ميکنم و بوي وحشت ميگيرم
انگار خواب باشم و خوابي در کار  نباشد
دست هاي باد که دست هايم را به حال خود رها ميکند
تاريکي دنيا که هيچ تاريکي قلب خودم هم ديوانه  ام ميکند
هوا سرد سرد شده
اينجا بوي بي کسي مي آيد
و گريه هايي که طعم شکلات ميدهند
براي خواب شدن ؛ قصه هاي بي انتهاي زن کلي کافيست
و براي مجنون شدن همين 2 چشم بي تفاوت
آن روزهايي که بي فردا سپري کرديم
همه فراموش شدند؟
يا همه را زير درخت گيلاس ته باغ خاک کردي؟
تو آنقدر ها هم که ميگويند از سنگ نيستي
يعني کسي که براي دخترک  فال فروش گريه ميکند
نميشود که سنگ باشد..او باد است
که از خيال عشاق ميگذرد
حس ميکند ولي لمس نه
تو فقط وجود من عاشق را انکار ميکني و من
التماس ميکنم که پيدايم کني
آنقدر بي حس شده ام  که
ياد گريه هاي روز هاي بي کسي نيفتم
فقط تنم تب دارد
و چشم هايم بي اجازه بسته ميشوند
خسته ام
دود سيگار
و فضاي خواب آلود اين اتاق
فکر تنهايي را از سرم بيرون نمي آورد
....
ويران شده ام
آبادم کن
گرمم کن
سردم
خيسم
از تمام شعر هايم که خيس شدند
کلمات سياهي ميچکد که ديوانه ام ميکند
زير آفتاب هم که پهنشان کنم باز هم ميچکند
انگار که لذت ميبربند جزغاله ام کنند
....
بوي پاييز مي آيد


 

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 13:46  توسط مهسا  | 

که یهو! میگم دیگه نیستم... بعد به آینه نگاه میکنم٬ مگه قرار بوده کجا باشم؟ که حالا دیگه نیستم/بسمه ! سردت که نیست!؟ نه میخوام قدم بزنم! باید حسش کنم! سیگارم کجاست!؟عوضی سیگارم!! بهم کبریت میدی؟! بهم کبریت بده /باشه؟!/من اشتباه کردم/دِ لعنتی میبینی همشون خیس شدن! کبریت میخوام... اونی که همیشه میخنده بعضی وقتا اشکاش و پشت خنده هاش یواشکی رد میکنه! آره زیر چشمم کبود شده! تو که دروغ نمیگفتی! ؟ این دستای من همش خیسه ! خیسه ! سرم بعضي وقت ها...درد میگیره! میشه تندتر راه بیای؟ دختر هوا خیلی سرده! ... همش از اون جایی شروع میشه ! که وقتی نیستی ٬ دستاش دیگه گرمی دستات و نداره! خب! سردش میشه ! میلرزه ! مجبور میشه دستای کس دیگر و توی دستاش بگیره! هیس! هیچی نگو! نشکن! بغض چیه!؟ بچه شدی؟! چرا گریه میکنی؟! یه حرف سادست ! اینکه به کس دیگه میگه بیا بغلم ! این که نشد ملاک! اون فقط تورو دوست داره... میشه بازم باورت کنم؟! چشمات...چشمات....از نگاهت نرم میشم! ذره ذره آب میشم! دستت دور کمرم حلقه میشد٬ حس میکردم تو شدی بال پروازم...اوج میگرفت ... قهقه! قهقه!..... آسمون و نگا...چه قدر کمرنگ شده..برو آبرنگم و بیار!...میخوام رنگش کنم.. سرم...! سردمه ... میخوای بگی اونجا! که عشقم و دستش دادم یادگاری! هیچی عوض نشده؟! اون شبی که گفت داری پیاده راه میری مواظب باش قلبم و له نکنی! تند جواب دادم..قلب تو قلب خودمه! ..دست بندی و که بست دستم...حتی یک ثانیه هم بازش نکردم... میترسم!... دارم تاوان میدم! اما نمیدونم تاوان چی و! باید خورد شم؟! باید تیکه تیکه شم! تا بخشیده بشم.. یه قهوه لطفا! چشماش!؟ یعنی هنوزم برق میزنه؟! اوه! شاید وقتی دروغ بگه! .. گفتم دیگه نه سیگار! نه مشروب.. اگه دیدیش! آره !؟ اگه دیدمش ذل میزنم تو چشاش و میگم آرزوی مرگت و دارم! مرگ؟! اون عشقته!/دیگه نیست! /عشق یعنی نرسیدن! /وقتی رسیدی میشه نفرت/وقتی جدا بشی یعنی حسرت... حسرت..حسرت... بسمه! من حتی روی سایه خودمم لگد میکنم! از وقتی اومدم اینجا ! چند ساعتی میشه که پشت پنجره نشستم و بیرون و نگاه میکنم... هوای بیرون سرده... جای انگشتام روی شیشه مونده...اون دخترک ساعت هاست که طناب بازی میکنه! تو چی دوست داری؟ نه! عصیان...عصیان... لحظه هایی که کند میدوند! و ساعت هایی که دیر میرسند..! هنوز هم تنهایی قهوه میخورم..
2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 23:10  توسط مهسا  |