|
دلتنگ
|
کاش میشد گذشته واسه همیشه از زندگی من پاک بشه..
مثه شنبه هایی که از تقویم زندگیم خط خوردن...
تو حتی غریبه که هیچ هر روز غریبه تر میشوی! انگار نه انگار که
عطر پیراهنت و بین انگشتام حبس کردم...تا نپره..تا وقتی گریه دارم
توی این دلواپسی ها...
باورم بشه توی مشتِ این دستای زخمی عطر پیراهنت میتونه آرومم کنه
ولی من گاهی...فقط گاهی بی اجازه به دوباره دیدنت پشت درخت گیلاس ته باغ
دور از چشم کلاغ های خبرچین فکر میکنم...و بارور میشوم وقتی حس میکنم که باز هم
این دیوانه تو را ...
چیزی ندارم به جز همان چشم های ورم کرده که گاهی موزیانه میخندیدی به اشک هایش...
و همان صدایی که گاهی خش دار تر از قبل اسم تورا بی بهانه صدا میزد..
ولی...
من به یک باره تمام احساس تورا خواستن را بلعیده ام...شاید
برایت نوشتن تا اگر شد فقط بخوانی و راحت بگذری...
او مرده..