تبليغاتX
دلتنگ
دلتنگ
الکی نوشت!
آدما میان

میمونن

زخمی میکنن

دستات و که نتونی بنویسی

پاهات و

که نتونی بدویی..

به سمت رویاهات..آرزوهات..

میان به لب هات تجاوز میکنن

که نتونی داد بزنی..

میان جلوی چشمات و میگیرن که نتونی راه درست و انتخاب کنی..

میان کنارت میمونن که نتونی جز اونا کسی و انتخاب کنی!

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 22:57  توسط مهسا  | 

مداد رنگی هام!

از روز های زمستونی که مینوشتم٬سپید بود زمین!

روز رفتنت همه جا خاکستری بود..بی تاب و ساکت!..

آروم و لرزون!...

نگاهم بی هدف دنبال چیزی بود که دیدنش محال بود..

دستام بین دستات خودشون و غریبه دیدن وقتی زمانش  رسید! ..

میبخشی که من:

روزهای سفید تورا با دستهای شکلاتیم بی هوا کثیف کردم؟

عاشقم من!

میبخشی که:

روز وداع به وسعت تمام قهقه هایِ شادِ کودکیم گریستم!؟

منِ بارانی هنوز هم خیال تورا داشتن را در سر دارد و افسوس زمان میگذرد..

تو قد کشیدی پسر و من روز به روز به دوران کودکی نزدیک میشوم...

تو فاصله گرفتی از من ا

ز خاطره ها!

 از عشق من از عشق تو از عشق ما...

روزای عاشقی همه از یاد تو رفت!؟

نمیتونم باور کنم خاطره شدی!

میترسم یه روزی یه جایی!

میترسم از دوباره دیدنت..خسته ام از تظاهر به نخواستنت!

تو  دوان دوان به سوی رویایت میدوی و من

شتابان از آینده فرار میکنم!

حرفای پوچ و بی معنی میزنم.! خودم هم خسته از  من بودن!

 

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 14:45  توسط مهسا  |