تبليغاتX
دلتنگ
دلتنگ
واژه های بی نفس
می نویسم٬که حالم خوب نیست٬نه اصلا خوب نیست

خلسه..

بی ارادگی ..

خلسه..

تنهایی..

تراوشات ذهن خسته ام روی این کاغذ ها نمی نشیند

و بغض این سیگارهای لعنتی دیگر دوای دردم نیست

پیری به من گفت تو هرگز نمرده ای..

خون گریستم که چرا خدایم را سال هاست که ندیده ام ٬ بی شک دلتنگیم به خاطر دوری از اوست

با انگشتم روی خاک نقاشی میکشم٬عجیب ولی ساده و زیبا

لبخند میزنند٬کسی میگوید دست های ظریفی داری

دیگری میگوید خوش سلیقه ای

فلانی می گوید:چرا روی کاغذ نمیکشی

نگاه میکنم٬چرا با من غریبه اید؟

من در اوج جوانیم اینچنین پیر و پخته ام که طردم کرده اند

و کسی سیب از دستم نمیگیرد

هرگز پروانه ای سر انگشت من ننشسته و پرنده ای از دستم دانه نخورده

خلا یعنی نبودن تو اینجا در این میخانه ی خیالی من که در آن می شود سما رقصید

بیا و با هم اوج بگیریم..

خدایا حس میکنم تناسخ من نزدیک شده..

«کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون »

کمکم کن..

که دیگر زمان زندگی دوباره ام رسیده..

خسته ام٬عجیب..

نه با بوی عود آرام می شوم

و نه با صدای کسی

نه دیگر نیکوتین علاج این درد های بی درمان من است

و نه عشقی مرا ارضا میکند..

بیا و دست هایم را بگیر و مرا با خود به بهشتی ببر که وعده ام داده ای..

خدایا..

من پیش از تولدم آزادیم را فروخته ام..

و اینجا در این دنیا مبهوت و زخمی به دیوار های قفس میکوبم

بیا و روح خسته ام را مرحم باش

2 نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 13:41  توسط مهسا  |