|
دلتنگ
|
خلسه..
بی ارادگی ..
خلسه..
تنهایی..
تراوشات ذهن خسته ام روی این کاغذ ها نمی نشیند
و بغض این سیگارهای لعنتی دیگر دوای دردم نیست
پیری به من گفت تو هرگز نمرده ای..
خون گریستم که چرا خدایم را سال هاست که ندیده ام ٬ بی شک دلتنگیم به خاطر دوری از اوست
با انگشتم روی خاک نقاشی میکشم٬عجیب ولی ساده و زیبا
لبخند میزنند٬کسی میگوید دست های ظریفی داری
دیگری میگوید خوش سلیقه ای
فلانی می گوید:چرا روی کاغذ نمیکشی
نگاه میکنم٬چرا با من غریبه اید؟
من در اوج جوانیم اینچنین پیر و پخته ام که طردم کرده اند
و کسی سیب از دستم نمیگیرد
هرگز پروانه ای سر انگشت من ننشسته و پرنده ای از دستم دانه نخورده
خلا یعنی نبودن تو اینجا در این میخانه ی خیالی من که در آن می شود سما رقصید
بیا و با هم اوج بگیریم..
خدایا حس میکنم تناسخ من نزدیک شده..
«کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون »
کمکم کن..
که دیگر زمان زندگی دوباره ام رسیده..
خسته ام٬عجیب..
نه با بوی عود آرام می شوم
و نه با صدای کسی
نه دیگر نیکوتین علاج این درد های بی درمان من است
و نه عشقی مرا ارضا میکند..
بیا و دست هایم را بگیر و مرا با خود به بهشتی ببر که وعده ام داده ای..
خدایا..
من پیش از تولدم آزادیم را فروخته ام..
و اینجا در این دنیا مبهوت و زخمی به دیوار های قفس میکوبم
بیا و روح خسته ام را مرحم باش