|
دلتنگ
|
هنوز هم یه صدایی از دور میاد..
هنوز هم کسی هست که دلتنگی هام رو باور کنه..
کسی که از دیدن زخم روی دستم اشکس در بیاد
و من هنوز هم زندگی و فریاد میزنم..
شمارش معکوس و شروع کردیم..
هم من هم تو...
میترسم...
ترس که نه٬ دلهره..!
دلهره٬استرس...استفراغ...همراه های همیشگی من....بعد دیدار های ۴۵ دقیقه ای توی برج به ظاهر سفید..که جز سیاهی چیزی نداره
فکر که میکنم قلقلکم میاد..
فکر که میکنم..یادم میاد که شانه ات هنوز هم جای امن گریه های منه..
و دلت...! خواستم بگم امانت داره خوب! ولی دیدم که دلم را خوب پس زد..
..
من شکسته شدن و دوست دارم وقتی تیشه به ریشه ام میزنی..
وقتی در اوج خوشبختی خودم و دار میزنم..
دلم میخواهد تو در کنارم باشی...وقتی که در آستانه پرواز قرار میگیرم..
تو روی گونه ام بوسه بزنی...تو برای آخرین بار در آغوشم بگیری...
تو من و دیوانه خطاب کنی٬نه مردمی که چیزی از عشق ما نمیدونند٬ دروغ گفتم ما که نه من !
چه بی پروا حرف میزنم..! تو جدی نیگیر...!
چرا ساکتی!؟
حرف زدن با من کلافت کرده؟
تو که حرف نمیزنی بهتره بگم حرفای من کلافت کرده؟
امشب یه طوری شدم..
یه طور عجییب
بعد از اینکه اون صدا رو دوباره شندیم..
دلم لرزید...
لبم خندید..
چشام برق زد..
راستش خوابمم تعبیر شد..
اون صدا هنوز میاد
من دیوونه اون صدام...
برگرد برو..! برگرد برو..میخوام بهت فکر کنم..