|
دلتنگ
|
انگار نه انگار که متولد شدن درد دارد!
اصلا نه درد داشت و نه جاییم سوخت!
فقط بی وقفه گریه میکردم...
خب ! دلتنگیه دیگه...
ثانیه ها رو میبینی؟!
دلم میخواد روشون دراز بکشم !
تو هم روی عقربه دقیقه ها کنارم بخوابی !
بعدم دوتایی باهم ساعت ها بچرخیم ..
یه حس نو دارم..
حسی که دیگه تکرار نمیشه..!
آخه دیروز فقط ۱ بار در سال تکرار میشه..
مثه روزای بی کسی نیس که هر روز تکرار شه..!
وقتی گفتن قبل فوت کردن شمع ها آرزو کن !
خندیدم آخه آرزویی نداشتم که بکنم..
شمع ها فوت شد ! درست ۱۷ تا...
تو هنوز هم بچه ای !...
مهسا هنوز هم بچه ای..!
نباید ببینی ..نباید بشنوی..زیادی توی اوج پرواز میکنی !
دِ آخه لعنتی٬تو که پرنده نیستی...
تو فقط مهسایی ! همون مهسایی که فقط بلده دلتنگی کنه
تو همون مهسایی که از جمعه ها تنفر داره..
تو از این دنیای به این بزرگی فقط یاد گرفتی که مست کنی و سیگار بکشی
تو یاد گرفتی که ببینی و دیده نشی..!
یاد گرفتی بسوزویی و سوخته نشی!
اما کوچولو کی گفته که باید زنده بمونی؟
اون خدایی که تورو محکوم کرده الان کجاس؟!
اوهووم ! همون و میگم که گفته باید بمونی و بسوزی ...
بهش بگو..! بهش بگو..بره گم شه...
چرا میترسی بهش بگی حالت ازش بهم میخوره؟!
چرا میترسی بگی مسبب همه بدبختی های تو اونه؟!
چرا بهش نمیگی عقده داره؟!
ایکاش راست بود این که میگن خدا میفهمه !...
من دارم با چشای خودم میبینم که حتی یک بارم تلاش نکرده که بفهمه ..
چه دنیاییِ دختر..
دنیا که نه ! چه لجنزار شیرینیست !
هی کوچولو وقتشه که بهت بگم تولد مبارک
وقتشه که بگم...! ورود به دنیای ۱۸ ساله ها مبارک
