من که نه براي بارون شعر خونده بودم و نه ترانه!
پس کچاي کار اشتباه بود؟
هميشه از رفتن نوشتم و دلکندن کسي که ميتونسته همه زندگي من باشه!
اما هيچوقت نخواستم باور کنم که براي کي مينويسم! کاش ميدونستم که براي کي مينويسم و اشک ميريزم
بزار يه جور ديگه شروع کنم
برات از زندگي يه دختر 18 ساله ميگم که خيلي وقته به آخراي خط رسيده و اون ته ته هاي خط لي لي بازي ميکنه
برات از زنگي کسي بگم که درست توي تاريکي مطلق توي بي کسي چشمش هيچ جارو نميبينه و محکم ميخوره زمين
کسي هم پيدا نميشه دستش و بگيره و بلندش کنه
هيچکس نمياد ! چون ميترسه اشکاي دخترک امون نده
توي اين بي کسي ها کسي پيدا ميشه که ميشه همه کس
دختر 18 ساله پر از خالي بودن ميشه پر از عطر ياس و اقاقيا
اون دختر منم...فرشته نجات تو
بعد مدت ها بي کسي و تنهايي و غم و ماتم
دلم و دو دستي سپردم بهت!
حالا داري ميري!
غريبه داري ميري و پرپر شدن من و نميبيني!
هميشه رفتن يه حادثه است
چقدر که از حادثه ها بيزارم
تو ميري و من ميمونم
تو ميري و من نميدونم حتي وقتي برگردي من و يادت هست يا نه
تو ميري و من ذره ذره و بي صدا آب ميشم
ميري و تنهاي تنها له ميشم
تو ميري و من باز هم نفس ميکشم
کاش زندگي کردن فقط نفس کشيدن بود!
کاش حادثه هيچوقت نبود...
اين فاصله ها چه بي تفاوت غوقا ميکنند
راستش هيپوقت فکر نميکردم يه روز ممکنه تويي وجود نداشته باشه
ميخندم به اون روزايي که بعد کلي قهر و دلخوري بازم نازم و ميکشيدي
ميخندم به همه اون روزايي که روي بوم نقاشي طرح چشم هاي معصومي و ميکشيدم که مطعلق به تو بودن
ميخندم به اون دفتر خاطراتي که از اولين روز دوستيمون خط خطيش کردم...
تا يه روزي وقتي لحظه خداحافظي رسيد..بدمش بهت...
ميخندم چون نميدونم طاقت خداحافظي کردن و دارم يانه
کاش از ول نبودي...
کاش حادثه نبود
کاش زندگي با نفس کشيدن معنا نميشد
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 15:36 توسط مهسا
|