
آمده ام تا گفتني ها را ببارم
هنوز هم برايت مينويسم
از دلتنگي و تنهايي تنها بودن ها
هنوز هم شب هاي بي قراري هق هق هايم با صداي تيک تيک ساعت
عاشقانه در هم ميپيچد
مادرم که اشک هايم را ميبيند...با بغض برايم دعا ميکند
بي تفاوت شده ام...حرف هايشان
را ميشنوم...مدام ميگويند
خسته ميشوم از زمزمه ها
بهانه هايت...اشک هاي من چي؟
به نيمه راه نرسيده بايد تمام شد؟
دنياي زيباييست زندگي ميکنيم
براي مردن
افسوس که هنوز نمرده لاشه شده ايم
گم شده ام در ميان خاطرات سوخته گذشته
مينويسم
مينويسم
برايت از روزهاي طلايي که مرده اند مينويسم
روزهايي که با آلوچه هاي ترش مزه سپري شدند
با دستاي شکلاتي و موهاي خامه اي تو
روز هايي که با بادکنک قرمز عاشق شدم
و در آغوش تو براي چند ثانيه به آرامش رسيدم
روز هايي که با دوستت دارم هايت هزار بار جان دادم
مينويسم چون هيچوقت نوشته هايم را تا آخر نخواندي
چون هيچوقت برايم شب هاي بيخوابي شعر نخواندي
مينويسم چون ديگر کسي نيست وقت سيگار کشيدن
با گاز هاي کوچک وحشي تنبيهم کند و از درون ديوانه شوم
کسي نيست که با عطر تنش مدام غرق زندگي شوم
و تنهاييم را در ميان انگشتانم محکم بفشارم
مينوسم چون سخت شده ام
نشانه ي پيماني که بينمان بستيم را توي صندوقچه خاطراتم
زير گل سرهاي رنگارنگم قايم کرده ام
تا کسي نفهمد
بزرگ شدن درد دارد
2
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 22:15 توسط مهسا
|