تبليغاتX
دلتنگ
دلتنگ
چیزی به پایان نمانده

اشتباه نکن..

از اول هم این بازی برنده نداشت...

وقتی که هستی..تنفرم هر روز بیشتر نفس میکشد..

خسته ام

از برای تو نوشتن

از برای تو مردن

از چشم های خیس..

از قرص هایی که آخرشان پام را یدک میکشند

از خاستر های سیگار ته فنجون

از تو

از من

از زخم های روی دستم

از سردی نگاه...

و این منم!

باز هم بلند میشوم

زانوی های خاکی ام را می تکانم

به دور دست نگاه میکنم..

زیر لب میگویم ...

نفس بکش...

ادامه میدهم..

فقط کمی ..

کمی..

خسته ام

 

2 نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 20:18  توسط مهسا  |