|
دلتنگ
|
حال و روزم را لمس کن..
اینکه هر لحظه ...به سوی خدا ..روزنه ای می یابم..
امیدیست که انکار نشود کرد..
حرف هایم را آغازیست با نام او...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شب یلدا..امسال...من بودم...
خدا بود...تو بودی...یک دنیا حرف...
اتاق ساکت و سردم...
دود سیگار هنوز هم برایم جوابیست به چرا های بی جواب...
و سرفه های خشک و تلخ من...کنایه از درد کهنه ام..
که چرا این روزها...بیشتر میسوزم و کمتر میگویم...
خدایا تو هستی..که من تنها نباشم..
اینکه هر روز این آدم های دیو صفت تنها ترم میکنند..
به خدا که جز خوشحالی چیزی برایم نمی آورد..
رها شدن از این آدم ها..درست رو به رو شدن با توست..
پس تنها ترم کن...بی کس ترم..
من این ها را نمیخواهم...
من این ها را نمیفهمم...
پ.ن:میخواستم دیگه ننویسم...اما وقتی درد میاد سراغم..چیزی جر نوشت آرومم نمیکنه