تبليغاتX
دلتنگ
دلتنگ
وقتی بارون میباره ...

وقتی دلم دستات و میخواد که توی دستام بزاری و دوتایی باهم٬بریم و بریم و بریم...

تا بی نهایت؛به کی باید پناه برد؟!

سرم و باید روی زانوی کی بزارم و هق هق کنم..تا خالی شم..

تا دیگه وقتی بغض میکنم..

نترسم...نگم اگه اشکام  بچکه...

اگه کسی بپرسه چرا؟!

داریم به اون شب کذایی نزدیک میشیم! شبی که وقتی میشکستم ٬ عهد بستم..

با خودم...با خیال تو..

که توی این شب  ..

بشینم توی اتاقم..

عود روشن کنم..

چراغارو خاموش کنم..

به دیوارای سرد تکیه بدم...

شب اخر و توی ذهنم مرور کنم..

هزار بار...

زاااار بزنم..

به خاطر عشقم به تو..

به خاطر عاشقیمون...

که تو راحت از یاد بردی و ولی من هنوز دارم٬تاوانشو پس میدم...

بعضی وقت ها..که به گذشتمون فکر میکنم..

خودم ومحکوم میکنم...ولی تو بگو؛ یعنی مقصر نبودی؟!

خدایا...وقتی به چند روز دیگه فکر میکنم..

که قراره ..اشک هایی که پشت پلکم خونه کرده بود و بیرون بریزم...

ترس همه وجودم و میگیره..

چیزی برای از دست دادن نیست...

چیزی برای به دست آوردن هم نیست...

تو که میدونی من همیشه بهم ریخته و  متلاشی ام..

تو که میدونی...خنده هام..

به خاطر پوچی روزگارم...

راستی چرا هیچکس نیست بهم بگه...

چرا همیشه این دستای سرده زمستونه که به گرمی دستای ما حسادت میکنه...

دیگه هیچی منو یاد تو نمیندازه..باید اینم به خودم قول بدم..

که وقتی دوربین میبینم...

یا آلوچه های خوشمزه...

بادکنک قلب قرمز...

و چشم های رنگی ...

یادت نیفتم..

نشکنم...

بغض نکنم...

آه ه ه نکشم...

هنوز یادمه گفتی منتظرم میمونی؟! تا همه چیز رو به راه شه و باز بیام!؟

جوابت و ندادم..

تو برگشتی چند ماه بعد..

چه بد ازت استقبال کردم..

به خدا من عاشق بودم..

اما عاشقی کردن بلد نبودم..

تو رفتی...

وقتی اومدم سمتت..بهم پشت کردی..

گفتی توی بد شرایطی تنهات گذاشتم..

دِ آخه تو بگو..کسی که خودش تنهاست چطور میتونه تنهایی کسه دیگرو پر کنه..

حالا هم داری انتقام میگیری..

من هم میخوام انتقام بگیرم...

یادته؟

گفتی من که کاریت نکردم..! پس نفرینم نکن...

اما من میخوام نفرینت کنم...میدونی چرا؟

تو هیچ کار نکردی و همه کار کردی..!

هیچوقت پیش خودت فکر کردی..وقتی بهم زنگ زدن و گفتن قرص خوردی؟!

چطوری تو یک ثانیه پیر شدم؟

پیش خودت فکر کردی؛وقتی اومدم تا بهت پناه بیارم..

گفتی برو خونه..من جایی ندارم ببرمت..!

فکر کردی..امید کسی و نا امید کردن چه دردی داره؟

پس به قول خودت..یک؛یک مساوی...

تو سوزوندیم..

منم نفرین میکنم...

پس وقتی داری میسوزی...

یاد اشک هایی بیفت که دیدی و با اون غرور همیشگیت

چشم هات و بستی و من و

از خودت دور کردی..!

 

 



2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 13:21  توسط مهسا  |