تبليغاتX
دلتنگ
دلتنگ
نمیدونم این بیخوابی ها

این خستگی ها...

این سردردا کی میخواد راحتم بزاره؟

چرا نمیری و گورتو گم کنی

من حتی ااون دفتر خاطرات لعنتیم سوزوندم

شب چهارشنبه سوری...

وقتی همه تو شادی بوودن

من داشتم تو اشکام غلط میزدم..

مرور خاطرات مرده شده کار هر روزم...

میای ..میری...هیچکس نمیفهمه چند تا زخم میخوری

وقتی تو اتاقت..با آهنگای گندی که هیچکس دوس نداره..تویی که اشک میریزی

وقتی سیگارت و روشن میکنی و دلت میخواد با دودش بری اون بالا ها

تا تو بغل ابر ها محو شی

هیچکس حتی سراغت و نمیگیره..

من از این روزمرگی ها..از این تن خستگی ها..

از این حس خواب همیشگی ...بیزارم..

حتی  فکر جدا شدن از اتافم دیوونم میکرد..

چرا باید شکست خورد تا بزرگ شد؟

چرا نمیشه خندید؟!

چرا باید پوسید و لبخند زد!؟

 

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 3:37  توسط مهسا  |